سكوت
 
 
http://pichak.net/roozanehfall/fall.php#
 
در نزدیکی ده ملانصرالدین مکان مرتفعی بود که شبها باد می آمد

و فوق العاده سرد می‌شد. دوستان ملا گفتند:

ملا اگر بتوانی یک شب تا صبح بدون آنکه از آتشی استفاده کنی

در آن تپه بمانی, ما یک سور به تو می دهیم

و گرنه توباید یک مهمانی مفصل به همه ما بدهی.

ملا قبول کرد, شب در آنجا رفت وتا صبح به خود پیچید و سرما را تحمل کرد

و صبح که آمد گفت: من برنده شدم و باید به من سور دهید.

گفتند: ملا از هیچ آتشی استفاده نکردی؟

ملا گفت: نه, فقط در یکی از دهات اطراف یک پنجره روشن بود

و معلوم بود شمعی در آنجا روشن است.

دوستان گفتند: همان آتش تورا گرم کرده و بنابراین شرط را باختی

و باید مهمانی بدهی.

ملا قبول کرد و گفت: فلان روز ناهار به منزل ما بیایید.

دوستان یکی یکی آمدند, اما نشانی از ناهار نبود گفتند:

ملا, انگار نهاری در کار نیست. ملا گفت: چرا ولی هنوز آماده نشده

دو سه ساعت دیگه هم گذشت باز ناهار حاضر نبود.

ملا گفت: آب هنوز جوش نیامده که برنج را درونش بریزم.

دوستان به آشپزخانه رفتند ببیننند چگونه آب به جوش نمی آید.

دیدند ملا یک دیگ بزرگ به طاق آویزان کرده

دو متر پایین تر یک شمع کوچک زیر دیگ نهاده.

گفتند: ملا این شمع کوچک نمی تواند از فاصله دو متری دیگ

به این بزرگی را گرم کند.

ملا گقت: چطور از فاصله چند کیلومتری می توانست مرا روی تپه گرم کند؟

شما بنشینید تا آب جوش بیاید و غذا آماده شود.

 ==================

بلاخره تلافی اون کلیپ قبلی رو 

رو سر خانومم تلافی کردم

اینم کلیپ تلافیم

 

 

http://s5.picofile.com/file/8146868192/VID_20141019_WA0105.3gp.html

 

 

================

بعد تلافی من یه چند روزی قهر بود که دوام نیورد

و با  کلیپ زیر  ازم منت کشی کرد

http://s5.picofile.com/file/8146867950/VID_20141018_WA0142.mp4.html 

 

 

 |+| نوشته شده در  ۱۳۹۳/۰۷/۲۸ساعت   توسط ابوالفضل  | 
مرد ثروتمندي 8 فرزند داشت كه همواره نگران آنها بود

چون آنها به خاطر ثروت پدري تن به كار و تلاش نمي دادند.

يك روز مرد ثروتمند فكري به سرش زد ...

فردا صبح هركدام از پسرها و دخترهايش كه مي خواستند

از وسط باغشان عبور كنند چشمشان به تخته سنگ بزرگي افتاد

كه راه عبور و مرور آنها را سخت كرده بود

اما آنها كه نمي دانستند مرد ثروتمند از پنجره اتاقش دارد

به آنها نگاه ميكند بدون اينكه به خودشان زحمت بدهند

كه لااقل سنگ را از سر راه بقيه اعضا خانواده بردارند

از كنار تخته سنگ گذشتند و رفتند.

خورشيد كم‌كم داشت غروب ميكرد

و مرد ثروتمند از ديدن آن صحنه ها سخت متاثر شده بو

د كه ناگهان متوجه شد پيرمرد خدمتكار

در حاليكه وسايل زيادي در دست داشت همين كه به تخته سنگ رسيد

وسايلش را به روي زمين گذاشت و به هر سختي بود

تخته سنگ را برداشت و آن را از سر راه دور كرد و ...

كه در همان لحظه چشمش به يك كيسه پر از صد دلاري افتاد.

پيرمرد به درون كيسه نگاه كرد تا صاحبش را پيدا كند

كه يادداشتي را وسط بسته هاي صد دلاري ديد كه در آن نوشته شده بود:

" هر سد و مانعي كه سر راهتان باشد ميتواند مسير زندگيتان را تغيير دهد

به شرط آنكه سعي كنيد آن مانع را از سر راهتان برداريد!"...

پير مرد خوشحال بود اما مرد ثروتمند به حال فرزندانش اشك مي ريخت!

================

 

http://s5.picofile.com/file/8144284600/VID_20140930_WA0006.mp4.html

 

دلیل اصلی نبودنم این کلیپه

خانومم زده بود داغونم کرده بود

==============

عید قربان هم مبارک

اینم قربانی من خخخ

 

 |+| نوشته شده در  ۱۳۹۳/۰۷/۱۳ساعت   توسط ابوالفضل  | 
  بالا