سكوت
 
 
http://pichak.net/roozanehfall/fall.php#
 
روزی روزگاری شیطان به فکر سفر افتاد. با خود عهد کرد تازمانی که  انسانی نیابم که بتواند مرا به حیرت وا دارد، از این سفر بر نگردم.
نیم دو جین روح را در خورجین ریخت. نان جویی بر داشت و به راه افتاد.
 رفت و رفت و رفت. هزاران فرسنگ راه رفت تا اینکه تردید در دلش جوانه بست که شاید تصمیم غلطی گرفته باشد.
در هیچ کدام از جاده های دنیا به هیچ بنده ای که توجه او را جلب کند و یا حتی کنجکاوی او را بر انگیزد، بر نخورد.
دیگر داشت خسته می شد. تصمیم گرفت به مکان مقدسی سر بزند؛ ولی حتی آنجا هم، که همیشه مبارزه ای ریشه دار از زمانهای دور، علیه او جریان داشت، هیچ چیز نتوانست حیرت زده اش کند. دلسرد و نا امید و افسرده در سایه درختی ایستاده بود که رهگذری گرما زده با  کیفی بر دوش کنار او ایستاد. کمی که استراحت کرد خواست به  رفتنش ادامه دهد. مرد قبل از اینکه به راه خود ادامه دهد، به او گفت:
"تو شیطان هستی!"
ابلیس حیرت زده پرسید:"از کجا فهمیدی؟!"
" از روی تجربه ام گفتم. ببین من فروشنده دوره گردم. خیلی سفر می کنم و مردم را خوب می شناسم . در نتیجه در همین چند لحظه ای که اینجا هستیم، تو را شنا ختم. چون:
مثل کنه به من نچسبیدی، پس مزاحم یا گدا نیستی !
از آب و هوا شکایت نکردی، پس احمق نیستی !
به من حمله نکردی، پس راهزن نیستی !
به من حتی سلام نکردی، پس شخص محترمی نیستی !
از من نپرسیدی داخل کیفم چه دارم، پس فضول هم نیستی !
حالا که نه مزاحمی، نه احمق، نه راهزن، نه محترم، نه فضول پس آدمیزاد نیستی ! هیچ کس نیستی ! پس خود شیطانی !"
شیطان با شنیدن این حرفها کلاه ازسر برداشت و کله اش را خاراند.

مرد با دست به پاها یش زد و گفت:"خوبه! تازه، شاخ هم که داری.

ادامه مطلب


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  ۱۳۹۰/۰۸/۲۹ساعت   توسط ابوالفضل  | 

بعضی وقتها مشکلات یکی یکی نمیان سمت آدم

صبر میکنن همه با هم یه آژانس میگیرن

 

 

 

 

 تازه بدتر از همه پول آژانسم باید بدی

 

 |+| نوشته شده در  ۱۳۹۰/۰۸/۲۹ساعت   توسط ابوالفضل  | 
نظر به فرد تکراری ممنوع

 گوگولی

دوست داشتنی

شیکمو

 قرتی

 خجالتی  

 تُخس 

نق نقو

 خوش خنده

لوس

ترسناک

مهربون

 آروم 

جذاب

 خوش خواب  

ملوس 

شاد 

خرابکار 

خوش صدا

ترسو 

 شیطون و بلا

ضعیف

 |+| نوشته شده در  ۱۳۹۰/۰۸/۲۷ساعت   توسط ابوالفضل  | 

ورزش ساده انگشتان برای افزایش طول عمر

 

 

 

تنها با انجام دادن روزی یکی دو دقیقه این ورزش ، از استرس و افسردگی جلوگیری کنید. ضمنا گردش خون و دمای بدن شما را منظم می کند و در بلند مدت می تواند تاثیر شگفت انگیزی در افزایش طول عمر و بهبودی کلی حال شما در زندگی داشته باشد. امتحان کنید

 

 

 

عضویت در گروه اینترنتی منصور قیامت

گزارش تصويري/ بازسازي واقعه غديرخم در قم


ادامه مطلب



ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  ۱۳۹۰/۰۸/۲۵ساعت   توسط ابوالفضل  | 
او دزدى ماهر بود و با چند نفر از دوستانش باند سرقت تشكیل داده بودند.
روزى باهم نشسته بودند و گپ مى زدند.
در حین صحبتهاشان گفتند: چرا ما همیشه با فقرا و آدمهایى معمولى سر و كار داریم و قوت لا یموت آنها را از چنگشان بیرون مى آوریم ، بیاید این بار خود را به خزانه سلطان بزنیم كه تا آخر عمر برایمان بس باشد.

البته دسترسى به خزانه سلطان هم كار آسانى نبود. آنها تمامى راهها و احتمالات ممكن را بررسى كردند، این كار مدتى فكر و ذكر آنها را مشغول كرده بود، تا سرانجام بهترین راه ممكن را پیدا كردند و خود را به خزانه رسانیدند.

خزانه مملو از پول و جواهرات قیمتى و ... بود.
آنها تا مى توانستند از انواع و اقسام طلا جات و عتیقه جات در كوله بار خود گذاشتند تا ببرند. در این هنگام چشم سر كرده باند به شى ء درخشنده و سفیدى افتاد، گمان كرد گوهر شب چراغ است ، نزدیكش رفت آن را برداشت و براى امتحان به سر زبان زد، معلوم شد نمك است ، بسیار ناراحت و عصبانى شد و از شدت خشم و غضب دستش را بر پیشانى زد بطورى كه رفقایش متوجه او شدند و خیال كردند اتفاقى پیش آمد یا نگهبانان خزانه با خبر شدند.
خیلى زود خودشان را به او رسانیدند و گفتند: چه شد؟ چه حادثه اى اتفاق افتاد؟ او كه آثار خشم و ناراحتى در چهره اش پیدا بود گفت : افسوس كه تمام زحمتهاى چندین روزه ما به هدر رفت و ما نمك گیر سلطان شدیم ، من ندانسته نمكش را چشیدم ، دیگر نمى شود مال و دارایى پادشاه را برد، از مردانگى و مروت به دور است كه ما نمك كسى را بخوریم و نمكدان او را هم بشكنیم و...

آنها در آن دل سكوت سهمگین شب ، بدون این كه كسى بویى ببرد دست خالى به خانه هاشان باز گشتند. صبح كه شد و چشم نگهبانان به درهاى باز خزانه افتاد تازه متوجه شدند كه شب خبرهایى بوده است ، سراسیمه خود را به جواهرات سلطنتى رسانیدند، دیدند سر جایشان نیستند، اما در آنجا بسته هایى به چشم مى خورد، آنها را كه باز كردند دیدند جواهرات در میان بسته ها مى باشد، بررسى دقیق كه كردند دیدند كه دزد خزانه را نبرده است و گرنه الآن خدا مى داند سلطان با ما چه مى كرد و...

بالآخره خبر به سلطان رسید و خود او آمد و از نزدیك صحنه را مشاهده كرد، آنقدر این كار برایش عجیب و شگفت آور بود كه انگشتش را به دندان گرفته و با خود مى گفت : عجب ! این چگونه دزدى است ؟ براى دزدى آمده و با آنكه مى توانسته همه چیز را ببرد ولى چیزى نبرده است ؟ آخر مگر مى شود؟ چرا؟... ولى هر جور كه شده باید ریشه یابى كنم و ته و توى قضیه را در آورم . در همان روز اعلام كرد: هر كس شب گذشته به خزانه آمده در امان است او مى تواند نزد من بیاید، من بسیار مایلم از نزدیك او را ببینم و بشناسم .

این اعلامیه سلطان به گوش سركرده دزدها رسید، دوستانش را جمع كرد و به آنها گفت : سلطان به ما امان داده است ، برویم پیش او تا ببینیم چه مى گوید. آنها نزد سلطان آمده و خود را معرفى كردند، سلطان كه باور نمى كرد دوباره با تعجب پرسید: این كار تو بوده ؟
گفت : آرى .
سلطان پرسید: چرا آمدى دزدى و با این كه مى توانستى همه چیز را ببرى ولى چیزى را نبردى ؟ گفت : چون نمك شما را چشیدم و نمك گیر شدم و بعد جریان را مفصل براى سلطان گفت ...
سلطان به قدرى عاشق و شیفته كرم و بزرگوارى او شد كه گفت : حیف است جاى انسان نمك شناسى مثل تو، جاى دیگرى باشد، تو باید در دستگاه حكومت من كار مهمى را بر عهده بگیرى ، و حكم خزانه دارى را براى او صادر كرد.
او یعقوب لیث بود و چند سالى حكمرانى كرد و سلسله صفاریان را تاسیس نمود!!
سکوت:
از همه دوستان  مچکرم  وخیلی  خوبه   بیشتر اون کسایی  که دعوت کرده بودم اومدن

 به جشن تولد  من خیلی خوشحال شدم  دوستان خوبی دارم  امیدوارم منم دوست خوبشون باشم

هدیه ها  خیلی قشنگ بودن مطمئنا  بهترین روز من تو دنیای مجازی 21 ابان  90 بوده تا حالا

ممنونم از همتون  گل کاشتید  بهترین هدیه تو دنیای واقعیم را از همکارم گرفتم  یه mp4 

تو دنیای مجازی هم از وروجک بهترین هدیه بود




عیـــــــــــــــــــــد بر عاشـــــــــــقان مبارکـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

llı.✿.ıll دستی بر فراز غدیر llı.✿.ıll

 ویژه نامه جشن بزرگ عید غدیر


کاری از askdin

ادامه مطلب


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  ۱۳۹۰/۰۸/۲۳ساعت   توسط ابوالفضل  | 

سلام بر دوستان عزیز  تولد سکوت 21 آبان ماه سال 1369 ساعت 4 صبح  به دنیا اومدم  در بیمارستان

عیسی ابن مریم   وخیلی دوست دارم  این تولد بهترین تولد عمرم  بشه  وبعد اتمام

این پست  نظرات را پرینت میگیرم ویادگاری نگه میدارم تا با خوندنش انرژی بگیرم

تولد  قبلیم تو وب قبلیم  حیف شد ازش یادگاری چیزی ازش نگه نداشتم  واقعا  حیف شد اون وب قبلیم  یادش

بخیر  ابوالفضل پسر خوب  حالا  از اون هایی که اون وب را دیدن  خواهش میکنم نظر بدن  اون وب بهتر بود یا

این وب سکوت؟؟؟؟؟؟


منتظرتون هستم برا پاسخش یادتون نره


 به جشن تولد سکوت خوش اومدین



سکوت  به دنیا اومد 3 کیلو وزن داشت -و درعکس زیر 6ماهگی  سکوت توسط پدر24 سالم

شاید باورتون نشه  تنها عکسی که از  زیر 1 سالگیم دارم همینه


سکوت  ! آمدن پاییز زيباست

اما

  زيباتر از آن آمدن توست  

تولـــــــــــــــــدم مبارك



کیک تولد در پایین

امیدوارم خوشتون بیاد


  نقسرا


درادامه مطلب چند عکس از من  و....

یه خواهش هم دارم اگه  تمایل داشتی  تونظر سنجی گوشه وبم شرکت کن
همان طور که میدونید  پاییزی ها  سر تر هستن ورکورد دارن تو نظر سنجی
بعدش تو  نمره به وبم 6 نفر 0 بهم دادن کاش میگفتن ایرادم  کجاست ؟؟

ادامه مطلب



ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  ۱۳۹۰/۰۸/۲۰ساعت   توسط ابوالفضل  | 

الو … الو… سلام  

کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟

مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟ 

پس چرا کسی جواب نمیده؟ 

یهو یه صدای مهربون! ..مثل اینکه صدای یه فرشتس .بله با کی کار داری کوچولو؟ 

خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.  

بگو من میشنوم .کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟من با خدا کار دارم … 

هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم . 

صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟؟؟ 

فرشته ساکت بود .بعد از مکثی نه چندان طولانی:نه خدا خیلی دوستت داره.مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟ 

بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روی گونه اش غلطید وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگی خدا 

باهام حرف بزنه گریه میکنما… 

بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛ 

بگو زیبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو..دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد وگفت:خدا جون خدای مهربون،خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا…چرا ؟این مخالف تقدیره .چرا دوست نداری بزرگ بشی؟آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟ 

نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن. 

مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نیستیم؟پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد… 

خدا پس از تمام شدن گریه های کودک:آدم ،محبوب ترین مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه…کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت. 

کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان میخواستند .دنیا برای تو کوچک است … 

بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی… 

کودک کنار گوشی تلفن،درحالی که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت

 |+| نوشته شده در  ۱۳۹۰/۰۸/۱۶ساعت   توسط ابوالفضل  | 

پادشاهی  در یک شب سرد  زمستان از قصر خارج شد

هنگام بازگشت  سرباز پیری را دید  که با لباسی اندک در سرما نگهبانی  میداد .

از او پرسید :آیا سردت نیست ؟

نگهبان پیر گفت :چرا ای پادشاه  اما  لباس گرم  ندارم  ومجبورم تحمل کنم .

پادشاه گفت : من الان  داخل قصر می روم ومی گویم  یکی  از لباس های  گرم مرا برایت بیاورند

نگهبان ذوق زده شد واز پادشاه تشکر کرد

اما پادشاه به محض ورود  به داخل  قصر وعده اش  را فراموش کرد .

صبح روز بعد جسد سرمازده  پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند  در حالی که در کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود

 

ای پادشاه من هر شب با همین  لباس  اندک سرما را تحمل میکردم

اما وعده  لباس  گرم تو  مرا از پای  درآورد



 |+| نوشته شده در  ۱۳۹۰/۰۸/۰۸ساعت   توسط ابوالفضل  | 

لذت زندگی دو میمون روی شاخه درختی نشسته بودند و به غروب خورشید نگاه میکردند.یکی از دیگری پرسید:

چرا هنگام غروب رنگ آسمان تغییر میکند؟میمون دوم گفت: اگر بخواهیم همه چیز را توضیح بدهیم، مجالی برای

زندگی نمی ماند. گاهی اوقات باید بدون توضیح از واقعیتی که در اطرافت میبینی، لذت ببری.میمون اول با

ناراحتی گفت: تو فقط به دنبال لذت زندگی هستی و هیچ وقت نمی خواهی واقعیتها را با منطق بیان کنی.در

همین حال هزار پایی از کنار آنها میگذشت.میمون دوم با دیدن هزار پا از او پرسید: هزار پا، تو چگونه این همه پا

را با هماهنگی حرکت میدهی؟هزارپا جواب داد: تا به امروز راجع به این موضوع فکر نکرده ام.میمون دوم گفت:

خوب فکر کن چون این میمون راجع به همه چیز توضیح منطقی میخواهد.هزار پا نگاهی به پاهایش کرد و

خواست توضیحی بدهد:خوب اول این پا را حرکت میدهم، نه، نه. شاید اول این یکی را. باید اول بدنم را

بچرخانم، ...هزار پا مدتی سعی کرد تا توضیح مناسبی برای حرکت دادن پاهایش بیان کند.ولی هرچه بیشتر

سعی میکرد، ناموفقتر بود. پس با ناامیدی سعی کرد به راه خودش ادامه دهد، ولی متوجه شد که نمیتواند.با

ناراحتی گفت: ببین چه بلایی به سرم آوردید. آنقدر سعی کردم چگونگی حرکتم را توضیح دهم که راه رفتن یادم

رفت.میمون دوم به اولی گفت: میبینی! وقتی سعی میکنی همه چیز را توضیح دهی اینطور میشود.پس دوباره

به غروب آفتاب خیره شد تا از آن لذت ببرد.




پست قبلی بهش نکته مدیریتی اضافه شد 




  معادله ای که فقط عاشق ها می تونند حل کنند !! در ادامه مطلب


ادامه مطلب



ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  ۱۳۹۰/۰۸/۰۲ساعت   توسط ابوالفضل  | 
  بالا