|
سكوت
|
||
|
http://pichak.net/roozanehfall/fall.php# |
بهترین پست هام تو ماه های مختلف
از نظر خودم در سومین سالی که گذشت
البته مطالبی که ادامه مطلب داشت درج نشده تو این پست
================
بهمن 91
ولنتاین عکس وهدیه من به عشقم خخخخخخخ
اسفند 91
مخابرات یه روز صبح بت اس ام اس بده…
اینجا زنجان =اونجا قم در حال برف
اینجا قم همون کویر خودمون = اونجا زنجان سیبری ایران
فروردین 92
اردیبهشت 92
استقلال زلزله همینه همینه تبریک به همه استقلالی های گل
خرداد 92
تبریک به همه طرفدار های دکتر روحانی
تیر 92
مرداد 92
خدمتكار او با سینی غذا وارد شد
اما ناگهان پایش به لبه فرش گرفت و دستش لرزید
و مقداری آش روی سر پادشاه ریخت .
پادشاه خشمگین شد و خواست خدمتكار را مجازات كند.
خدمتكار بی درنگ سینی را روی زمین گذاشت و كاسه آش را بر داشت
و همه را روی سر پادشاه خالی كرد .
پادشاه از شدت خشم از جا پرید و فریاد زد :
این چه كاری بود كه كردی احمق؟!
خدمتكار با خونسردی پاسخ داد :
ای پادشاه تو به قدری بر مردم ستم كرده ای كه از دست تو در عذاب هستند
و از تو بدشان می آید .
اگر بخاطر ریخته شدن كمی آش بر سرت مرا مجازات كنی
نفرت مردم از تو بیشتر می شود
چون تو بخاطر یك اشتباه به این كوچكی مرا مجازات می كنی!
این است كه به فكرم رسید تا تمام آش را بر روی سرت بریزم
تا گناه بزرگی بكنم و تو به خاطر چنین گناهی مرا مجازات بكنی
آن وقت اگر مردم بدانند این مجازت حق من بوده
نفرت آن ها از تو بیشتر نشود!
پادشاه ستمگر از این حرف خدمتكار خوشش آمد و او را بخشید.
=============
استقلالی هستی یا پرسپولیسی ؟؟؟
جمعه ساعت 14:30 ورزشگاه آزادی دو تیم روبرو هم قرار میگیرن
ایشالله برد استقلال
استقلال با 44 امتیاز رده 1 جدول هستش
پرسپولیس با 40 امتیاز رده 3 جدول هستش
لیگ ایران 16 تیمی هست

نتیجه را پیش بینی کنید؟؟؟
ببینم چقد بهتون امید هست پیشگو بشید
من میگم 1-1 مساوی

کافی است که فقط یک کار خوب کرده باشی تا همان یک کار تو را برهاند.
خوب فکر کن.
مرد به خاطر آورد که یکبار در جنگلی قدم میزد.
عنکبوتی سر راهش دیده بود و برای این که عنکبوت را لگد نکند
راهش را کج کرده بود.
ملکه لبخندی بر لب آورد و در این هنگام تار عنکبوتی از آسمان نازل شد
تا به مرد اجازه صعود به بهشت را بدهد.
بقیه محکومان نیز از تار استفاده کردند و شروع به بالا رفتن کردند.
اما ترس پاره شدن تار، برگشت و آنها را به پایین هل داد
و در همان لحظه تار پاره شده و مرد به دوزخ بازگشت.
آنگاه شنید که ملکه دوزخ میگوید:
شرم آور است که خودخواهی تو همان یگانه خیر تو را مبدل به شر کرد.
ما چی؟ اگه امروز یکی بخواد از چیزی که ما داریم بهره میبرین، استفاده کنه
آیا بهش اجازه میدیم یا اینکه پرتش می کنیم پایین ؟
زمان غنی ترین گنجینه است.
پس مراقب باشید آن را به نیکی و با خرد بکار گیرید.
روزی که دست برادری را نگرفته اید
یا باری از دوش کسی در راه دشوار زندگی نگرفته اید
بی تردید روزی از دست رفته است.

روزی در یک دهکده کوچک، معلم مدرسه
از دانش آموزان سال اول خود خواست
تا تصویری از چیزی که نسبت به آن قدردان هستند، نقاشی کنند.
او با خود فکر کرد که این بچه های فقیر حتماً
تصاویر بوقلمون و میز پر غذا را نقاشی خواهند کرد.
ولی وقتی مایکل نقاشی ساده کودکانه خود را تحویل داد، معلم شوکه شد.
او تصویر یک دست را کشیده بود، ولی این دست چه کسی بود؟
بچه های کلاس هم مانند معلم از این نقاشی مبهم تعجب کردند.
یکی از بچه ها گفت:
"من فکر می کنم این دست خداست که به ما غذا می رساند."
یکی دیگر گفت: شاید این دست کشاورزی است که گندم می کارد
و بوقلمون ها را پرورش می دهد.
هر کس نظری می داد تا این که معلم بالای سر مایکل رفت و از او پرسید:
این دست چه کسی است، مایکل؟
مایکل در حالی که خجالت می کشید، آهسته جواب داد:
خانم معلم، این دست شماست.
معلم به یاد آورد از وقتی که مایکل پدر و مادرش را از دست داده بود
به بهانه های مختلف نزد او می آمد
تا خانم معلم دست نوازشی بر سر او بکشد.
شما چطور؟
آیا تا بحال بر سر کودکی یتیم دست نوازش کشیده اید؟
بر سر فرزندان خود چطور؟
اين معلم عزيز در فيس بوك خود نوشته
""من و نیمای عزیز سرمون به مو حساسیت دارد""

======================


« خدایا، من خیلی تنها هستم، آیا مهمان خانه من می شوی؟»
خدا قبول کرد و به او گفت که فردا به دیدنش خواهد آمد.
پیرزن از خواب بیدار شد، با عجله شروع به جارو کردن خانه کرد.
رفت و چند نان تازه خرید و خوشمزه ترین غذایی را که بلد بود، پخت.
سپس نشست و منتظر ماند.
چند دقیقه بعد در خانه به صدا در آمد.
پیرزن با عجله به طرف در رفت و آن را باز کرد.
پشت در پیرمرد فقیری بود. پیرمرد از او خواست تا غذایی به او بدهد.
پیرزن با عصبانیت سر فقیر داد زد و در را بست.
نیم ساعت بعد باز در خانه به صدا درآمد. پیرزن دوباره در را باز کرد.
این بار کودکی که از سرما می لرزید از او خواست تا از سرما پناهش دهد.
پیرزن با ناراحتی در را بست و غرغرکنان به خانه برگشت.
نزدیک غروب بار دیگر در خانه به صدا درآمد.
این بار پیرزن مطمئن بود که خدا آمده، پس با عجله به سوی در دوید.
در را باز کرد ولی این بار نیز زن فقیری پشت در بود.
زن از او کمی پول خواست
تا برای کودکان گرسنه اش غذایی بخرد.
پیرزن که خیلی عصبانی شده بود، با داد و فریاد، زن فقیر را دور کرد.
شب شد ولی خدا نیامد. پیرزن ناامید شد و رفت که بخوابد
و در خواب بار دیگر خدا را دید.
پیرزن با ناراحتی به خـدا گفت:
« خدایـا، مگر تو قول نداده بودی که امـروز به دیـدنم مـی آیی؟»
خدا جواب داد:
« بله، ولی من سه بار به خانه ات آمدم و تو هر سه باردر را به رویم بستی!»
فایل صوتی این متن با صدای دانشمند
================
يادش بخير بچه بوديم، ميبردنمون حموم
با يه کيسه آبي رنگ کبريتي اول تا ميتونستن ميســـــابيدنمون
در حدي که زير پوستمون پيدا ميشد…
بعد 1 تشت آب جوش ميريختن رو سرمون
جهنمي بود حموم ما دهه شصتيا
هيچي ديگه ميومديم بيرون تا2روز خواب بوديم .

بگو خداوندی که تو می پرستی چه می خورد، چه می پوشد
و چه کار می کند و اگر تا فردا جوابم نگویی عزل می گردی.
وزیر سر در گریبان به خانه رفت .
وی را غلامی بود که وقتی او را در این حال دید پرسید که او را چه شده؟
و او حکایت بازگو کرد.
غلام خندید و گفت : ای وزیر عزیز این سوال که جوابی آسان دارد.
وزیز با تعجب گفت : یعنی تو آن میدانی؟
پس برایم بازگو ؛ اول آنکه خدا چه میخورد؟
غم بندگانش را، که میفرماید من شما را برای بهشت و قرب خود آفریدم.
چرا دوزخ را برمیگزینید؟
آفرین غلام دانا.
خدا چه میپوشد؟
مرحبا ای غلام
وزیر که ذوق زده شده بود سوال سوم را فراموش کرد
و با شتاب به دربار رفت و به پادشاه بازگو کرد
ولی باز در سوال سوم درماند، رخصتی گرفت و شتابان به جانب غلام باز رفت
و سومین را پرسید.
غلام گفت : برای سومین پاسخ باید کاری کنی.
چه کاری ؟
ردای وزارت را بر من بپوشانی، و ردای مرا بپوشی و مرا بر اسبت سوار کرده
و افسار به دست به درگاه شاه ببری تا پاسخ را باز گویم.
وزیر که چاره ای دیگر ندید قبول کرد وبا آن حال به دربار حاضر شدند
پادشاه با تعجب از این حال پرسید ای وزیر ای چه حالیست تو را؟
و غلام آنگاه پاسخ داد که این همان کار خداست
ای شاه که وزیری را در خلعت غلام
و غلامی را در خلعت وزیری حاضر نماید.
پادشاه از درایت غلام خوشنود شد و بسیار پاداشش داد
و او را وزیر دست راست خود کرد.
===========
محی الدین عربی می گوید :
چنانچه کسی عاشق زنی شده باشد که نمی تواند با او ازدواج کند
و قصد دارد او را به کلی فراموش کند
این حروف را بر ظرف چینی یا بر دستش بنویسد و با کمی آب آنها را محو کند
سپس همان آب شسته شده را سه روز و هر روز سه مرتبه بیاشامد
عشق ان زن به کلی از ذهنش محو خواهد شد و اما آن حروف این است:
و ا ل د ر ک م و قیل الیوم ننساکم کما نسیتم لقاء یومکم هذا
و نسی ما قدمت بداه و لقد عهدنا الی آدم من قیل فنسی
و لم نجد له عزما کذلک (اسم خود را بنویس)
ینسی (اسم آن شخص را بنویس)
(((در ضمن قبل از نوشتن حتما وضو هم داشته باشید)))
عاقا این یعنی چی ؟؟ یکی انجامش میده نتیجشو بگه
===============
ﺭﻓﺘﻢ ﭘﺮﯾﻨﺘﺮ ﻗﯿﻤﺖ ﮐﻨﻢ ﯾﻪ ﺑﭽﻪ ﯼ ۱۴ﺳﺎﻟﻪ ﺑﺎ ﺑﺎﺑﺎﺵ ﺍﻭﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ
ﺑﻪ ﯾﺎﺭﻭ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ : Autodesk Maya ﮐﻪ ﺑﻬﻢ ﺩﺍﺩﯾﻦ ﻣﺸﮑﻞ ﺩﺍﺭﻩ
ﻭﺭﮊﻥ ﺟﺪﯾﺪﺵ ﺭﻭ ﻧﺪﺍﺭﯾﻦ ؟ ﻣﺤﯿﻂ Google Android Studio ﺭﻭ ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪﺍﺭﻡ.
ﺧﯿﻠﯽ ﺑﭽﮕﺎﻧﻪ ﺱ ﻭ ﺳﺎﺩﻩ ، ﭼﯿﺰ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﯼ ﻧﺪﺍﺭﯾﻦ ؟
ﺍﻭﻣﺪﻡ ﺧﻮﻧﻪ ﺗﻮﯼ ﮔﻮﮔﻞ ﺟﺴﺘﺠﻮ ﮐﺮﺩﻡ ﺗﺎ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﺍﯾﻨﺎ ﭼﯽ ﻫﺴﺘﻦ !!!
ﺧﺪﺍ ﻣﯿﺪﻭﻧﻪ ﻣﻦ ﺗﺎ ﺳﻦ ۱۴ﺳﺎﻟﮕﯽ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﺩﻏﺪﻏﻪ ﯼ ﺗﮑﻨﻮﻟﻮﮊﯾﮑﯿﻢ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ
ﮐﻪ ﭼﺠﻮﺭﯼ ﻣﯽ ﺗﻮﻧﻢ ﻫﻢ ﺯﻣﺎﻥ ﺭﻧﮓ ﻗﺮﻣﺰ ﻭ ﺁﺑﯽ ﻭ ﺳﺒﺰ
ﺍﯾﻦ ﺧﻮﺩﮐﺎﺭ ﭼﻨﺪ ﺭﻧﮕﻪ ﻫﺎﺭﻭ ﻫﻢ ﺯﻣﺎﻥ ﺑﺪﻡ ﭘﺎﻳﻴﻦ
ﺍﻻﻥ ﺗﻮ ﻣﻬﺪﮐﻮﺩﮐﺎ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺗﺒﻠﺖ ﺩﺍﺭﻥ، ﻣﻦ ﺳﻪ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺳﻦ ﺍﻭﻧﺎ ﺭﻭ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﯾﻪ ﺗﻠﻔﻦ ﺩﺍﺷﺘﻢ
ﮐﻪ ﻫﺮﮐﺪﻭﻡ ﺍﺯ ﺩﮐﻤﻪ ﻫﺎشو میزدم میگفت ﻫﺎﭖﻫﺎﭖ ﻫﺎﭖﻫﺎﭖ 
از وی خواستند که رکورد جدیدی برای خود ثبت کند.
اما او موفق به این کار نشد.
پس از او خواستند وزنه ای که 5 کیلوگرم از رکوردش کمتر است را امتحان کند.
این دفعه او براحتی وزنه را بلند کرد.
این مسئله برای ورزشکار جوان و دوستانش امری کاملا طبیعی به نظر می رسید
اما برای طراحان...
این آزمایش جالب و هیجان انگیز بود
چرا که آنها اطلاعات غلط به وزنه بردار داده بودند.
او در مرحله اول از عهده بلند کردن وزنه ای برنیامده بود
که در واقع 5 کیلوگرم از رکوردش کمتر بود
و در حرکت دوم ناخودآگاه موفق به بهبود رکوردش به میزان 5 کیلوگرم شده بود.
او در حالی و با این «باور» وزنه را بلند کرده بود
که خود را قادر به انجام آن می دانست.
=============
اینم یه روز عادی بین من وداداش محمد
داریم pes بازی میکنیم

|
|