|
سكوت
|
||
|
http://pichak.net/roozanehfall/fall.php# |
صاحب خانه در گوشه ي اتاق خوابيده بود.
دزدخورجيني راكه با خود داشت روي زمين انداخت
تا اثاثيه ي خانه را در آن بگذارد و ببرد.
اما هر چه در اتاق گشت چيزي نيافت.
ديگر نا اميد شد و به سوي خورجين برگشت تا آن را بردارد و برود
در همين موقع صاحب خانه غلتي زد و روي خورجين او خوابيد.
دزد خيلي ناراحت شد و با صداي بلند گفت:
عجب بخت و اقبالي دارم من
چيزي بدست نياوردم و خورجينم هم از دست دادم !
سپس به راه افتاد تا برود. صاحب خانه با صداي بلند گفت:
آهاي دزد! وقتي از خانه بيرون رفتي در را ببند
تا دزد ديگري به خانه نيايد.
دزد ايستاد و به صاحب خانه گفت:
من زير انداز براي تو آوردم و حالا در را باز مي گذارم
شايد ديگري رو انداز برايت بياورد! تو از باز بودن در ضرر نكردي و نخواهي كرد.!
سوال : تا حالا شده از خونه شما دزدی بشه ؟؟؟
از ما یه بار شده تو نظرات میزارم
یکی از کارکنان شرکت « آی . بی . ام » اشتباه بزرگی مرتکب شد![]()
و مبلغ ده میلیون دلار به شرکت ضرر زد.![]()
این
کارمند به دفتر واتسون(بنیان گذار شرکت « آی . بی . ام ») احضار شد![]()
و پس
از ورود گفت:« تصور می کنم باید از شرکت استعفا دهم.»![]()
تام واتسون گفت:
شوخی می کنید ما همین الان
مبلغ ده میلیون دلار بابت آموزش شما پول دادیم !!!![]()
![]()
![]()
آیکن های گریه اخر متن دیگه همتون میفهمید چیه توضیحی نمیدم
بهترین پست هام تو ماه های مختلف از نظر خودم توی 2 مین سالی که گذشت
=======
بهمن 90
متن خانجونم که میگه از بزرگاش شنیده
خـــیـــلــــی بـــدشــانـــســی!!
حاکم دستور داد برای مجازات خطایی که مرتکب شده بود
یکی از این سه راه را انتخاب کند:
یا صد ضربه چوب بخورد
یا یک من پیاز بخورد
یا اینکه صد تومان پول بدهد.
مرد گفت:" پیاز را می خورم." یک من پیاز برای او آوردند.
مقداری از آن را خورد ، دید دیگر قادر به خوردن بقیه اش نیست.
گفت:" پیاز نمی خورم ، چوب بزنید." به دستور حاکم او را برهنه کردند.
چند ضربه چوب که زدند بی طاقت شد
و گفت:" نزنید ، پول می دهم." او را نزدند و صد تومان را داد .
بیچاره هم پیاز را خورد و هم چوب را ، آخر سر صد تومان جریمه را هم داد.

با اتوبوس عازم تورى تفريحى بودند.
پس از مدتى يکى از پيرزنان (ننه جون ) به پشت راننده زد
و يک مشت بادام به او تعارف کرد.
راننده تشکر کرد و بادامها را گرفت و خورد.
در حدود ٤٥ دقيقه بعد دوباره ننه جون
با يک مشت بادام نزد راننده آمد
و بادامها را به او تعارف کرد. راننده باز هم تشکر کرد
و بادامها را گرفت و خورد.اين کار دوبار ديگر هم تکرار شد
تا آن که بار پنجم که ننه جون قصه ما
باز با يک مشت بادام سراغ راننده آمد
راننده از او پرسيد: چرا خودتان بادامها را نمىخوريد؟
ننه جون گفت چون ما دندان نداريم.
راننده که خيلى کنجکاو شده بود پرسيد پس چرا آنها را خريدهايد؟
( ننه جون )گفت ما شکلات روى بادامها را خيلى دوست داريم !
عجب شکمو هایی بودن ها دست منو از پشت بستن ![]()
ضمن عذرخواهی از 3 ننه عزیز
امیدوارم از ارث و وبلاگ داری محروم واخراجم نکنید ![]()
ازمسافتي دور آدمي را ديد نقش بر زمين. خواهان كمك.
با سرعت تمام به سوي او شتافت .
غريبي بود تشنه و گرسنه در حال جان كندن .
از اسب پايين آمد ، مشك آب را بر لبهاي خشكيده او گذاشت .
آنقدر آبش داد تا سيراب شد. او جاني دوباره گرفت و رمقي تازه پيدا كرد .
اما تيغ بر جوانمرد كشيد و اورا به شدت وتا حد مرگ زخمی کرد
وسوار بر اسب او شد كه برود.
جوانمرد در بی حالی او را صدا كرد و گفت :
از كاري كه كردي در هيچ مجلسي سخن مگو .
مرد از سر شگفتي علت اين امر را جويا شد .
او پاسخ داد و گفت :
تو اكنون يك جوانمرد را كشتي. اما اگر بيان اين موضوع نقل مجالس شود
فتوت و جوانمردي كشته خواهد شد .
آنگاه هيچ مرد رشيدي را نخواهي يافت كه در بيابان دست افتاده اي را بگيرد.
مردی با دوچرخه به خط مرزی میرسد.
او دو کیسه بزرگ همراه خود دارد.
مامور مرزی میپرسد :
« در کیسه ها چه داری؟». او میگوید «شن»
مامور او را از دوچرخه پیاده میکند
و چون به او مشکوک بود ، یک شبانه روز او را بازداشت میکند
ولی پس از بازرسی فراوان ، واقعاً جز شن چیز دیگری نمییابد.
بنابراین به او اجازه عبور میدهد.
هفته بعد دوباره سر و کله همان شخص پیدا میشود
و مشکوک بودن و بقیه ماجرا...
این موضوع به مدت سه سال هر هفته یک بار تکرار میشود
و پس از آن مرد دیگر در مرز دیده نمیشود.
یک روز آن مامور در شهر او را میبیند
و پس از سلام و احوال پرسی ، به او میگوید :
من هنوز هم به تو مشکوکم و میدانم که در کار قاچاق بودی
راستش را بگو چه چیزی را از مرز رد میکردی؟
قاچاقچی میگوید : دوچرخه!
بعضی وقت ها موضوعات فرعی
ما را به کلی از موضوعات اصلی غافل میکند
|
|