|
سكوت
|
||
|
http://pichak.net/roozanehfall/fall.php# |
واسه همین که من دوستای زیادی دارم ووقت نمیشه به همه سر بزنم ودلخوری پیش نیاد
خداحافظی میکنم وقول میدم اواسط مرداد ماه برگردم
یه کار فشرده گیرم اومده صبح ساعت 9 میرم 5 عصر میام
واینکه بعدش باشگاه دارم وبعد کار سایتی که کار میکنم انجام میدم شب وبعد میخوابم
------------------------------
اواخر تیر هم یه قرار خواستگاری دارم انشالله
یه خانواده خوب بابام برام پیدا کرده وباهاشون صحبت کرده که تیر ماه خدمتشون برسیم
پدرش دکتر دندون پزشکه ومادرش وخوده دختره هم روسیه ای هستن ومسلمان
تبریز هم زندگی میکنن میخوان بیان قم سال دیگه وایشالله من بپسندم دختره را
ودختره منو بپسنده تو خواستگاری
شد که چه خوب
نشد هم خدا بزرگه
------------------------------
حواشی عروسی پسر عمم تو ادامه مطلب رمزش هم
40+50+10+90+10
ریاضیت خوب شه جمع کن
5 تیر وبو غیر فعال میکنم تا برگردم
منظورم اینایی هستن که تازه راکت بدست شده اند
و چند ساعتی مربی داشته اند و تازه از استایل والیبال اومده اند
تو تنیس روی میز (با راکت اسبک میزنند)
خیلی عجیبه که اینها چون بد بازی میکنند
نمیتونی ببریشون و اصلا هم مهم نیست مهارتت !
طرف عملا یه بازی دیگه میکنه و توهم زده که پینگ پونگ داره بازی میکنه..
من و تو هم عملا تو این توهم وقتمون حروم میشه
واتفاق بدتر اینه که وقتی با یه آدم حسابی میشینی
پای بازی میبینی مهارتت خیلی کم شده و طول میکشه
تا برسی به سطح بازی اصلی خودت!
اینها را نوشتم تا بگم حرف اصلیم را
وقتی با یه آدم کم فهم معاشرت میکنی
یا آدمی که خودش را به نفهمی میزنه
وقتی با یه آدم خاله زنک دم به دم میشی
وقتی با آدم احمق دمخور میشی
که قضاوتهای عجیب غریب و خرافی داره و تحملش میکنی ،
وقتی با یه آدم روبرو میشی
که دغدغه هایش مسکن ورستوران و برند لباس ودیگه انتظار نداشته باش
که از حروم شدن وقتت غصه بخوری
از درجا زدنت هم خجالت نمیکشی
از تجمع برنامه ای نصفه عمل شده و کارهای نیمه تمامت هم ککت نمیگزه
از نخواندن آخرین مقاله تخصصی رشته ات ، بهت بر نمیخوره
یا ندیدن فلان دانشمند و بلد نبودن مفاهیم بلند حافظ و مولوی و ....دردت نمیاره
داری بی غیرت میشی عزیزم
به مردنت ادامه بده
یا مثل یه بزرگمرد از این وضعیت بیا بیرون و نذار
زنده به گور بشی و بشی یه مرده متحرک...
-----------
پرواز كن آنگونه كه ميخواهي
و گرنه پروازت مي دهند آنگونه كه ميخواهند
تمام لذت عمرم همین است![]()
که مولایم امیرالمومنین است . . .![]()


هميشه مادر را به مداد تشبيه ميکردم
که با هر بار تراشيده شدن، کوچک و کوچک تر ميشود…
ولي پدر ...
يک خودکار شکيل و زيباست که در ظاهر ابهتش را هميشه حفظ ميکند
خم به ابرو نمياورد و خيلي سخت تر از اين حرفهاست
فقط هيچ کس نميبيند و نميداند که چقدر ديگر ميتواند بنويسد …
بياييد قدردان باشيم ...
به سلامتي پدر و مادرها

سوال: پدرتون چند ساله هستش؟؟؟ پدر من 1340
میشه 1 سالو نیم قرن
تازه یه بابای مجازی دارم خیلی دوسش دارم دلتون بسوزه نمیگم کیه
از همین جا روزشو تبریک میگم همیشه سلامت باشه
شخصي مهماني را در زير خانه خوابانيده بود
نيمه شب صداي خنده وي را در بالاخانه شنيد.
پرسيد كه در آنجا چه ميكني؟
گفت: در خواب غلتيدهام،
گفت: مردم از بالا به پايين ميغلتند تواز پايين به بالا ميغلتي؟
گفت: من هم به همين ميخندم.
بالاخره امروز نوک مداد اتودی که دوستم کلاس چهارم
فرو کرده بود تو رون پام رو درآوردم
خیلی بچه ی خررری بود ..!
امیدوارم هنوز نتونسته باشه سر پرگارم رو از باسنش درآورده باشه..!
برخی احساس میکنید که مشکلات تنها در دوران کودکی یا در مرحله اول زندگی وجود دارد مثل این
برخی احساس میکنید که مشکلات تنها زمانیه که کسی مزاحم ما میشند مثل این

برخی احساس میکنید که مشکلات تنها زمانیه که برای موضوعی آمادگی دارید مثل این

برخی احساس میکنید که مشکلات تنها زمانیه که کورکورانه عمل میکنید مثل این

برخی احساس میکنید که مشکلات تنها زمانیه که شما جرات وارد شدن به دام رو پیدا میکنید مثل این

برخی احساس میکنید که مشکلات تنها زمانیه که شما عاشق کسی میشید مثل این

برخی احساس میکنید که مشکلات تنها زمانیه که سعی میکنید هدف بزرگی رو انتخاب کنید مثل این

دیدم یه خانوم سانتال سوار پرادو ایستاد
بوق زد گفتم بفرمایید, گفت سوار شو بریم
منم که قند تو دلم اب شده بود, سوار شدم, گفتم حالا کجا بریم؟
گفت میریم خونه ما, انگار داشتم خواب میدیدم.
خلاصه رفتیم در خونشون گفت پیاده شو بریم داخل
وقتی رفتیم داخل, گفت همینجا روی مبل بشین تا بیام
داشتم خودمو واسه یه روز خوب اماده میکردم
که یهو خانومه داد زد نیما پسرم بیا!
پسره که اومد خانومه گفت نیما,مامان, به این نگاه کن
اگه درس نخونی میشی یکی مثل این
انگل جامعه!!!! بیا این 5000 تومنو بگیر برو
و به ریل قطاری رسیدند که ریزش کوه آن را بند آورده بود.
و ناگهان صدای قطاری از دور شنیده شد.
شیخ فریاد برآورد که جامه ها بدرید و آتش بزنید
که این داستان را قبلن بدجوری شنیده ام.
و مریدان و شیخ در حالی که جامه ها را آتش زده و فریاد می زدند
به سمت قطار حرکت کردند
مریدی گفت:" یا شیخ ! نباید انگشت مان را در سوراخی فرو ببریم؟"
شیخ گفت:" نه! حیف نان! آن یک داستان دیگر است."
راننده ی قطار که از دور گروهی را لخت دید که فریاد می زنند
فکر کرد که به دزدان زمینی سومالی برخورد کرده
و تخت گاز داد و قطار به سرعت به کوه خورد
و همه ی سرنشینان جان به جان آفرین مردند.
شیخ و مریدان ایستادند و شیخ رو به مریدان گفت:"
قاعدتن نباید این طور می شد!"
سپس رو به پخمه کردی و گفت:"
تو چرا لباست را در نیاوردی و آتش نزدی؟
" پخمه گفت:"آخر الان سرظهر است!
گفتم شاید همین طوری هم ما را ببینند و نیازی نباشد!"
|
|