سكوت
 
 
http://pichak.net/roozanehfall/fall.php#
 
alt
 


زوج خوشبخت طبقه 10 رو دیدم که باهم زد و خورد می کردن



http://s2.picofile.com/file/7211058595/2.jpg

"پیتر" محکم و قوی رو توی طبقه 9 دیدم که داره گریه می کنه



http://s1.picofile.com/file/7211058709/3.jpg


طبقه 8، "آمی" نامزدش رو می دید که با بهترین دوستشه



http://s2.picofile.com/file/7211059030/4.jpg

طبقه 7، "دن" قرصای روزانه ضدافسردگیش رو می خوره



http://s2.picofile.com/file/7211059351/5.jpg

طبقه 6، "هنگ" بیکار هنوز هفت تا روزنامه در روز می خره تا یه کار پیدا کنه



http://s1.picofile.com/file/7211059458/6.jpg

آقای خیلی محترم "وانگ" در طبقه 5 سعی میکنه لباسای خانومش رو بپوشه



http://s2.picofile.com/file/7211059672/7.jpg

طبقه 4 "رز" دوباره داره با دوست پسرش دعوا میکنه



http://s2.picofile.com/file/7211059779/8.jpg

طبقه 2، "لیلی" هنوز به عکس شوهرش که





از شش ماه پیش گم شده خیره میشه




http://s1.picofile.com/file/7211060000/9.jpg

قبل از اینکه از ساختمون بپرم فکر می کردم بدشانس ترین آدمم




http://s2.picofile.com/file/7211060107/10.jpg

الآن فهمیدم هرکسی مشکلات و نگرانی های خودش رو داره




http://s1.picofile.com/file/7211060321/11.jpg
آدمایی که دیدم الآن دارن به من نگاه می کنن





http://s1.picofile.com/file/7211060428/12.jpg 
فکر کنم الآن که من رو می بینن، احساس می کنن


 وضعشون اونقدرا هم بد نیست


================

اسامی دوستام که حدس زده بودید در ادامه مطلب


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  ۱۳۹۲/۰۷/۲۸ساعت   توسط ابوالفضل  | 
پسرکی از مادرش پرسید: مادر چرا گریه می‌کنی؟



مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت: نمی‌دانم عزیزم، نمی‌دانم



پسرک نزد پدرش رفت و گفت:



چرا مامان همیشه گریه می‌کند؟ او چه می‌خواهد؟



پدرش تنها پاسخی که به ذهنش رسید این بود:



همه‌ی زن‌ها گریه می‌کنند بی هیچ دلیلی!



پسرک از اینکه زن‌ها خیلی راحت به گریه می‌افتند، متعجب بود.



یک بار در خواب دید که دارد با خدا صحبت می‌کند؛ از خدا پرسید:


خدایا چرا زن‌ها این همه گریه می‌کنند؟



خدا جواب داد: من زن را به شکل ویژه‌ای آفریده‌ام



به شانه‌های او قدرتی دادم تا بتواند سنگینی زمین را تحمل کند.



به بدنش قدرتی داده‌ام تا بتواند درد زایمان را تحمل کند



به دستانش قدرتی داده‌ام که حتی اگر تمام کسانش دست از کار بکشند


او به کار ادامه دهد.



به او احساسی داده‌ام تا با تمام وجود به فرزندانش عشق بورزد



حتی اگر او را هزاران بار اذیت کنند.



به او قلبی داده ام تا همسرش را دوست بدارد



و از خطا های او بگذرد و همواره در کنار او باشد



و به او اشکی داده‌ام تا هر هنگام که خواست فرو بریزد.



این اشک را منحصراً برای او خلق کرده‌ام



تا هرگاه نیاز داشت بتواند از آن استفاده کند.



پس بگو قضیه اینه  



============


آقا ديدين روي درو ديوار جاهاي مهم ميزنن:


پارک = پنچري


ديروز يه جا زده بود:


پارک= انفجار 



2222


ملت اعصاب ندارن.. والا. اصن يه وضی


================


اسامی اون 5 تا پست قبلی را فردا شب



اگه برسم میگم تو ادامه مطلب



شنبه هم فرصت بدم به اونایی که جمعه بی نت بودن


 |+| نوشته شده در  ۱۳۹۲/۰۷/۲۶ساعت   توسط ابوالفضل  | 
خلاصه سفر 



اغا من دوشنبه از سرکار داشتم میرفتم خونه دوستم زنگ زد به موبایلم 



ابوالفضل داریم میریم مشهد 4 نفر هستیم 



پایه هستی نفر 5 بشی ماشین شخصی هم میریم



منم بدون معطلی گفتم اره



ساعت 3 حرکت کردیم از قم ساعت 11 شب خسته شدیم



تو یه استراحتگاه ها نزدیک میامی خوابیدیم 



صبح هم ساعت 8 وارد مشهد شدیم



و تا ساعت 11 دنبال منزل یا سوئیت بودیم



مگه بهمون میدادن تا میگفتیم 5 نفر مجردیم و یک شب میخوایم



دیگه جوابمون را نمیدادن



نامردا اصلا درک ندارن مشهدی ها هم با قمی ها ضد دیگه بد شده بود



بلاخره نزدیک ترمینال  یه اتاق آپارتمانی 5 تخت گرفتیم  و اسکان یافتیم 



کارامون را کردیم وساعت 12/30 رفتیم سمت حرم با بی آر تی



 حرم هم که همه در ها بسته بود کسی راه نمیدادن دیگه



ولی ما به زور وارد صحن کوثر شدیم ودعای عرفه را تو اون صحن بودیم



با نوای دلنشین سید مهدی میرداماد گوش دادیم وخوندیم 






بعد دعا حرم شلوغ تر شد وجا نبود تکون بخوریم ما هم زدیم بیرون حرم



ناهار شام همزمان خوردیم



 بعد رفتیم خوابیدیم ساعت 10 شب زدیم بیرون



وتا ساعت 2 تو حرم بودیم  وبه نیابت همه من نماز وزیارت نامه خوندم



 اگه خدا قبول کنه




بعد دیگه اومدم خوابیدم فردا صبحش هم ساعت 11 زدیم بیرون



 تا 1  وبعد حرکت کردیم سمت قم



والان ساعت 1 شب رسیدم خونه



خاطرات زیاد بود بخوام پستمو ادامه بدم یه 500 خطی میشه



پس دیگه نمینویسم و بهتره عکس ها را تماشا کنید












با امام رضا هماهنگ کردم هر کی بتونه 5 نفر ادامه مطلب



 را حدس بزنه صحیح باشه  این طلا ها براش باشه










گنبد  وگلدسته را قدیمی کردم لذت بخش تر شده



















محل آرامش منم که مسجد گوهر شاد بود



 بسته بود نامردا










به آغا گفتم استقلالی هستی یا پرسپولیسی ؟؟


یهووو همه جا آبی شد خخخخخ




امیدوارم شما  هر  چه سریع تر مجدد زائر آقا بشید



من که از آقا مکه مدینه خواستم به زودی نصیبم بشه




برید ادامه برای مسابقه

ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  ۱۳۹۲/۰۷/۲۵ساعت   توسط ابوالفضل  | 

بلاخره بعد 2 سال راهی مشهد میشم



امروز با دوستام ساعت 2 حرکت میکنم سمت مشهد



دعا گوی همه شما عزیزان هستم



اشکم جاری شد یه دفعه که طلسم شکسته شد



اخه من هر سال مشهدمو میرفتم



2 سال بود که نمیشد برم بلاخره راهی هستم



امیدوارم سالم برسم وسالم ودست پر برگردم




http://www.tabnak.ir/files/fa/news/1389/7/25/71727_398.jpg



 |+| نوشته شده در  ۱۳۹۲/۰۷/۲۲ساعت   توسط ابوالفضل  | 

از مترسکی پرسیدم: آیا از تنها ماندن در این مزرعه بیزار نشده ای؟


پاسخم داد: در ترساندن دیگران برای من لذت به یاد ماندنی است.



پس من از کار خود راضی هستم و هرگز از آن بیزار نمی شوم!



اندکی اندیشیدم و سپس گفتم:


راست گفتی! من نیز چنین لذتی را تجربه کرده بودم!


گفت: تو اشتباه می کنی!


زیرا کسی نمی تواند چنین لذتی را ببرد



مگر آنکه درونش مانند من با کاه پر شده باشد!!!


222222


=================

http://upload7.ir/images/03236464826550514284.jpg



من  فرانسه را انتخاب میکنم


یعنی میشه روزی پاریس قدم بزنم ؟؟



عکس یه نکته داره اگه کسی فهمید بگه تا تایید کنم


 |+| نوشته شده در  ۱۳۹۲/۰۷/۲۰ساعت   توسط ابوالفضل  | 

روزی یک زوج، بیست و پنجمین سالگرد ازداوجشان را جشن گرفتند.

 آنها در شهر مشهور شده بودند به خاطر اینکه در طول 25 سال

حتی کوچکترین اختلافی با هم نداشتند.

 تو این مراسم سردبیرهای روزنامه های محلی هم جمع شده بودند

 تا علت مشهور بودنشون (راز خوشبختیشونو) بفهمن.


سردبیر میگه: آقا واقعا باور کردنی نیست؟


 یه همچین چیزی چطور ممکنه؟


مرد روزای ماه عسل رو بیاد میاره و میگه:

 بعد از ازدواج برای ماه عسل به شمیلا رفتیم.

 اونجا برای اسب سواری، دو تا اسب مختلف انتخاب کردیم.

اسبی که من انتخاب کرده بودم خوب بود.

ولی اسب همسرم به نظر یه کم سرکش بود.


سر راهمون اسب ناگهان پرید و همسرم رو از زین انداخت.

همسرم خودشو جمع و جور کرد و به پشت اسب زد و گفت :"این بار اولته"

بعد از چند دقیقه دوباره همون اتفاق افتاد.

 این بار همسرم نگاهی با آرامش به اسب کرد و گفت : " این بار دومته "‌

و بعد سوار اسب شد و راه افتادیم.


وقتی که اسب برای سومین بار همسرم رو انداخت؛


 همسرم خیلی با آرامش تفنگشو از کیف در آورد

 و با آرامش شلیک کرد و اون اسب رو کشت.

سر همسرم داد کشیدم و گفتم : " چیکار کردی روانی؟دیوونه شدی؟

 حیوون بیچاره رو چرا کشتی؟"


همسرم یه نگاهی به من کرد و گفت: " این بار اولته"!



=======


روز ازدواج را به همه ی متاهل ها تبریک میگم


================


نتایج  و جواب های مسابقه حدس  در ادامه مطلب


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  ۱۳۹۲/۰۷/۱۴ساعت   توسط ابوالفضل  | 


سلام خب دیدم تا خلوته نت


سریع یه مسابقه حدس بزارم اونایی که نیستن حسرت بخورن








مهلت شرکت  تا  یکشنبه ساعت 3 بعد ظهر

چون مریض شدم یه روز تمدید شد  ولی الان بهترم

دیشب دقیقا مثل این ترول بودم حتی شب به مامانیم میگفتم


بیا پیش من بخواب تنها نباشم چه بچه لوسیم مگه نه ؟؟

http://irantroll.ir/wp-content/uploads/2013/10/110.jpg
برای شرکت در مسابقه برید ادامه مطلب


کسی که 8 مورد را نگه نظرش حذف میشه


میتونید شمارشو بزنید وبگید بلد نیستم

ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  ۱۳۹۲/۰۷/۱۱ساعت   توسط ابوالفضل  | 
همیشه پسرش را با نام کوچک صدا می زد.


و او هم به پدرش بابا می گفت.


اما از وقتی که پدر به مکه رفت و پسر مدرک لیسانس گرفت


حالا هر وقت هم دیگر را صدا می زنند


حس می کنم با هم غریبه شده اند


و دیگر آن صداقت و راستی در صدایشان نیست.


چون او به پدرش می گوید حاجی


و پدرش هم او را مهندس صدا می کند.


================





==============


اصفهانیه از آخونده میپرسه زمان جنگ به یه عراقی پناه دادم


اشکال شرعی داره ؟؟


آخوند نه ثواب کردی


میگه اخه روزی 10 تومن ازش اسدم


آخوند میگه اشکالی نداره

 
اصفهانی حج آقا


به نظردون بش بگم جنگ تموم شدس!؟؟



242424


 |+| نوشته شده در  ۱۳۹۲/۰۷/۰۸ساعت   توسط ابوالفضل  | 
http://www.gevogroup.com/images/-Mails-/Vasiyate%20Pedari.jpg



روزی پدری هنگام مرگ فرزندش را فراخواند


و گفت فرزندم تو را چهار وصیت دارم


و امیدوارم که در زندگی به این چهار مورد توجه کنی : Chuble


اول اینکه اگر خواستی ملکی بفروشی


ابتدا دستی به سرو رویش بکش و بعد بفروش


دوم اینکه اگر خواستی با فاحشه ای باشی


سعی کن صبح زود به نزدش بروی



سوم اینکه اگر خواستی قمار بازی کنی



سعی کن با بزرگترین قمار باز شهر بازی کنی


چهارم اینکه اگر خواستی سیگار یا افیونی شروع کنی


با آدم بزرگسالی شروع کن




مدتی پس از مرگ پدر او تصمیم گرفت خانه پدری



که تنها ارث پدرش بود را بفروشد



پس به نصیحت پدرش عمل کرد و آن ملک را با زحمت فراوان



سروسامان داد پس از اتمام کار دید خانه بسیار زیبا شده



و حیف است که بفروشد پس منصرف شد.



مدتی بعد خواست با فاحشه  معروف شهرباشد .



طبق نصیحت پدر صبح زود به در خانه اش رفت.



اما چون صبح زود بود و فاحشه فرصت نکرده بود آرایش کند



دید که او بسیار زشت است و منصرف شد



مدتی بعد نیز خواست قمار بازی کند.


پس از پرسوجوی فراوان بزرگترین قمار باز شهر را پیدا کرد.



دید او در خرابه ای زندگی میکند و حتی تن پوش مناسبی هم ندارد.



وقتی علتش را پرسید قمارباز بزرگ گفت همه داراییم را در قمار باخته ام....



در نتیجه از این کار هم منصرف شده و به عمق نصایح پدرش پی برد



اما زمانی که دوستانش سیگار برگی به او تعارف کردند



که با آنها هم دود شود بیاد وصیت پدر افتاد و نپذیرفت



تا با مرد پنجاه ساله ای که پدر یکی از



دوستانش بود شروع کند ولی وقتی او را نزدیک به موت یافت



که بر اثر این دود کردنها و مواد مخدر بود



خدا را شکر کرد که او آلوده نشده وبه پدر رحمت فرستاد .


ایووووووووول به پدر

==============

يارو تو بستر مرگ بوده به پسرش ميگه بیا بشین کنارم کارت دارم

بعد یه چوب ميده دست پسرش

پسره هم که می خواسته ذکاوتش رو نشون بده

 قبل از حرف زدن پدرش چوب رو میشکنه

پدره سکته میکنه درجا میمیره

مامانش ميگه : بی پدر این نی (ساز) از هفت نسل قبل

دست به دست به پدرت رسیده بود 

242424

==============






عاشق  این ترولم 

خصوصا شخصیت  کچلش

 |+| نوشته شده در  ۱۳۹۲/۰۷/۰۵ساعت   توسط ابوالفضل  | 


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  ۱۳۹۲/۰۷/۰۲ساعت   توسط ابوالفضل  | 
  بالا