|
سكوت
|
||
|
http://pichak.net/roozanehfall/fall.php# |











مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت: نمیدانم عزیزم، نمیدانم
پسرک نزد پدرش رفت و گفت:
چرا مامان همیشه گریه میکند؟ او چه میخواهد؟
پدرش تنها پاسخی که به ذهنش رسید این بود:
همهی زنها گریه میکنند بی هیچ دلیلی!
پسرک از اینکه زنها خیلی راحت به گریه میافتند، متعجب بود.
یک بار در خواب دید که دارد با خدا صحبت میکند؛ از خدا پرسید:
خدایا چرا زنها این همه گریه میکنند؟
خدا جواب داد: من زن را به شکل ویژهای آفریدهام
به شانههای او قدرتی دادم تا بتواند سنگینی زمین را تحمل کند.
به بدنش قدرتی دادهام تا بتواند درد زایمان را تحمل کند
به دستانش قدرتی دادهام که حتی اگر تمام کسانش دست از کار بکشند
او به کار ادامه دهد.
به او احساسی دادهام تا با تمام وجود به فرزندانش عشق بورزد
حتی اگر او را هزاران بار اذیت کنند.
به او قلبی داده ام تا همسرش را دوست بدارد
و از خطا های او بگذرد و همواره در کنار او باشد
و به او اشکی دادهام تا هر هنگام که خواست فرو بریزد.
این اشک را منحصراً برای او خلق کردهام
تا هرگاه نیاز داشت بتواند از آن استفاده کند.
پس بگو قضیه اینه
============
آقا ديدين روي درو ديوار جاهاي مهم ميزنن:
پارک = پنچري
ديروز يه جا زده بود:
پارک= انفجار


ملت اعصاب ندارن.. والا. اصن يه وضی
================
اسامی اون 5 تا پست قبلی را فردا شب
اگه برسم میگم تو ادامه مطلب
شنبه هم فرصت بدم به اونایی که جمعه بی نت بودن
اغا من دوشنبه از سرکار داشتم میرفتم خونه دوستم زنگ زد به موبایلم
ابوالفضل داریم میریم مشهد 4 نفر هستیم
پایه هستی نفر 5 بشی ماشین شخصی هم میریم
منم بدون معطلی گفتم اره
ساعت 3 حرکت کردیم از قم ساعت 11 شب خسته شدیم
تو یه استراحتگاه ها نزدیک میامی خوابیدیم
صبح هم ساعت 8 وارد مشهد شدیم
و تا ساعت 11 دنبال منزل یا سوئیت بودیم
مگه بهمون میدادن تا میگفتیم 5 نفر مجردیم و یک شب میخوایم
دیگه جوابمون را نمیدادن
نامردا اصلا درک ندارن مشهدی ها هم با قمی ها ضد دیگه بد شده بود
بلاخره نزدیک ترمینال یه اتاق آپارتمانی 5 تخت گرفتیم و اسکان یافتیم
کارامون را کردیم وساعت 12/30 رفتیم سمت حرم با بی آر تی
حرم هم که همه در ها بسته بود کسی راه نمیدادن دیگه
ولی ما به زور وارد صحن کوثر شدیم ودعای عرفه را تو اون صحن بودیم
با نوای دلنشین سید مهدی میرداماد گوش دادیم وخوندیم









بلاخره بعد 2 سال راهی مشهد میشم
امروز با دوستام ساعت 2 حرکت میکنم سمت مشهد
دعا گوی همه شما عزیزان هستم
اشکم جاری شد یه دفعه که طلسم شکسته شد
اخه من هر سال مشهدمو میرفتم
2 سال بود که نمیشد برم بلاخره راهی هستم
امیدوارم سالم برسم وسالم ودست پر برگردم

پاسخم داد: در ترساندن دیگران برای من لذت به یاد ماندنی است.
پس من از کار خود راضی هستم و هرگز از آن بیزار نمی شوم!
اندکی اندیشیدم و سپس گفتم:
راست گفتی! من نیز چنین لذتی را تجربه کرده بودم!
زیرا کسی نمی تواند چنین لذتی را ببرد
مگر آنکه درونش مانند من با کاه پر شده باشد!!!



=================

من فرانسه را انتخاب میکنم
یعنی میشه روزی پاریس قدم بزنم ؟؟



عکس یه نکته داره اگه کسی فهمید بگه تا تایید کنم

و او هم به پدرش بابا می گفت.
اما از وقتی که پدر به مکه رفت و پسر مدرک لیسانس گرفت
حالا هر وقت هم دیگر را صدا می زنند
حس می کنم با هم غریبه شده اند
و دیگر آن صداقت و راستی در صدایشان نیست.
چون او به پدرش می گوید حاجی
و پدرش هم او را مهندس صدا می کند.





روزی پدری هنگام مرگ فرزندش را فراخواند
و گفت فرزندم تو را چهار وصیت دارم
و امیدوارم که در زندگی به این چهار مورد توجه کنی : 
اول اینکه اگر خواستی ملکی بفروشی
ابتدا دستی به سرو رویش بکش و بعد بفروش
دوم اینکه اگر خواستی با فاحشه ای باشی
سعی کن صبح زود به نزدش بروی
سوم اینکه اگر خواستی قمار بازی کنی
سعی کن با بزرگترین قمار باز شهر بازی کنی
چهارم اینکه اگر خواستی سیگار یا افیونی شروع کنی ![]()
با آدم بزرگسالی شروع کن![]()
مدتی پس از مرگ پدر او تصمیم گرفت خانه پدری
که تنها ارث پدرش بود را بفروشد
پس به نصیحت پدرش عمل کرد و آن ملک را با زحمت فراوان
سروسامان داد پس از اتمام کار دید خانه بسیار زیبا شده
و حیف است که بفروشد پس منصرف شد.
مدتی بعد خواست با فاحشه معروف شهرباشد .
طبق نصیحت پدر صبح زود به در خانه اش رفت.
اما چون صبح زود بود و فاحشه فرصت نکرده بود آرایش کند 
دید که او
بسیار زشت است و منصرف شد 
مدتی بعد نیز خواست قمار بازی کند.
پس از پرسوجوی فراوان بزرگترین قمار باز شهر را
پیدا کرد.
دید او در خرابه ای زندگی میکند و حتی تن پوش مناسبی هم ندارد.
وقتی علتش را پرسید قمارباز بزرگ گفت همه داراییم را در قمار باخته ام....
در نتیجه از این کار هم منصرف شده و به عمق نصایح پدرش پی برد
اما زمانی که دوستانش سیگار برگی به او تعارف کردند
که با آنها هم دود شود بیاد وصیت پدر افتاد و نپذیرفت
تا با مرد پنجاه ساله ای که پدر یکی از
دوستانش بود شروع کند ولی وقتی او را نزدیک به موت یافت![]()
که بر اثر این
دود کردنها و مواد مخدر بود 
خدا را شکر کرد که او آلوده نشده وبه پدر رحمت فرستاد .




==============







|
|