سكوت
 
 
http://pichak.net/roozanehfall/fall.php#
 
یه روزی آقای کلاغ ، ....... یا به قول بعضیا زاغ
رو دوچرخه پا می‌زد، ........ رد شدش از دم باغ

پای یک درخت رسید ، ........ صدای خوبی شنید
نگاهی کرد به بالا ،........... صاحب صدا رو دید

یه قناری بود قشنگ ، ......... بال و پر ، پر آب و رنگ
وقتی جیک جیکو می‌کرد ، ......... آب می‌کردش دل سنگ

قلب زاغ تکونی خورد ،...... قناری عقلشو برد
توی فکر قناری، ...... تا دو روز غذا نخورد

روز سوم کلاغه ،........ ‌رفتش پیش قناری
گفتش عزیزم سلام ........ اومدم خواستگاری!

نگاهی کرد قناری ، ......بالا و پایین، راست و چپ
پوزخندی زد به کلاغ ،....... گفتش که عجب! عجب

منقار من قلمی ، .......منقار تو بیست وجب
واسه چی زنت بشم؟..... مغز من نکرده تب

کلاغه دلش شیکست ،..... ولی دید یه راهی هست
برای سفر به شهر ،...... بار و بندیلش رو بست

یه مدت از کلاغه ،......... هیچ کجا خبر نبود
وقتی برگشت به خونه ،........ از نوکش اثر نبود

داده بود عمل کنن ، ........منقار درازشو
فکر کرد این بار می‌خره ،.... قناریه نازشو

باز کلاغ دلش شیکست ، ........نگاه کرد به سر و دست
آره خب، سیاه بودش! .......اینجوری بوده و هست

دوباره یه فکری کرد ، .......رنگ مو تهیه کرد
خودشو از سر تا پا ،........ رفت و کردش زرد زرد

رفتش و گفت: قناری! ......اومدم خواستگاری
شدم عینهو خودت ،......... بگو که دوسم داری

اخمای قناریه ، .......دوباره رفتش تو هم!
کله‌مو نگاه بکن ،......... گیسوهام پر پیچ و خم

موهای روی سرت ،........ وای که هستش خیلی کم
فردا روزی تاس می‌شی!...... زندگی‌مون میشه غم

کلاغه رفتش خونه ........نگاه کرد به آیینه
نکنه خدا جونم ! .......سرنوشت من اینه؟!

ولی نا امید نشد ،...... رفت تو فکر کلاگیس
گذاشت اونو رو سرش ، ....تفی کرد با دو تا لیس

کلاه گیسه چسبیدش ،.... خیلی محکم و تمیز
روی کله‌ی کلاغ ،..... نمی‌خورد حتی لیز

نگاه که خوب می‌کنم ، ....می‌بینم گردنتو
یه جورایی درازه ، ......نمی‌شم من زن تو

کلاغه رفتشو من ،...... نمی‌دونم چی جوری
وقتی اومدش ولی ، .....گردنش بود اینجوری

خجالت نمی‌کشی؟.... واسه گوشتای شیکم!؟
دوست دارم شوهر من ، .....باشه پیمناست دست کم!

دیگه از فردا کلاغ ،.... حسابی رفت تو رژیم
می‌کردش بدنسازی ، .....بارفیکس و دمبل و سیم

بعدش هم می‌رفت تو پارک ،..... می‌دویید راهای دور
آره این کلاغ ما ،‌.....خیلی خیلی بود صبور

واسه ریختن عرق ، .....می‌کردش طناب‌بازی
ولی از روند کار ، ....نبودش خیلی راضی

پا شدی رفتش به شهر ،.... دنبال دکتر خوب
دو هفته بستری شد ، .....که بشه یه تیکه چوب

قرصای جور و واجور ، ....رژیمای رنگارنگ
تمرینهای ورزشی ، ....لباسای کیپ تنگ

آخرش اومد رو فرم ، .....هیکل و وزن کلاغ
با هزار تا آرزو ، .....اومدش به سمت باغ

وقتی از دور میومد ، .....شنیدش صدای ساز
تنبک و تنبور و دف ، ....شادی و رقص و آواز

دل زاغه هری ریخت !........ نکنه قناریه؟
شایدم عروسیه ......... بازای شکاریه!!

دیدش ای وای قناری ، .....پوشیده رخت عروس
یعنی دامادش کیه؟ .....طاووسه یا که خروس؟

هی کی هست لابد تو تیپ ، ....حرف اولو می‌زنه!
توی هیکل و صورت ،‌ ....صد برابر منه

کلاغه رفتشو دید ،..... شوهر قناری رو
شوکه شد، نمی‌دونست، ....چیز اصل کاری رو!

می‌دونین مشکل کار ،.... از همون اول چی بود؟
کلاغه دوچرخه داشت ،‌.....صاحب بی ام و نبود

نکته مدیریتی :

اي دخترانی که ملاک انتخابتان خودرو طرف است ! همانا پس از مدتی همچون روغن موتور آن خودرو تعويض می شويد !

 |+| نوشته شده در  ۱۳۹۰/۰۷/۲۵ساعت   توسط ابوالفضل  | 

بوفالوی نر قوی موفق شد تا از حمله شیر بگریزد او به سوی غاری

می دوید که اغلب به عنوان پناهگاه از آن استفاده می نمود هوا تاریک

شده بود بلاخره به غار رسید در حالی که شیر بدنبال او به هر سو

سرک می کشید .هوا ابری شده بود و باد به شدت می وزید ،

طوفانی هولناک در راه بود بوفالو وارد غار شد تا بدینسان از تیر رس نگاه

شیر در امان بماند

. در این هنگام بزی را دید که به سوی او حمله می کند بوفالو به بز گفت

آرام باش دوست من در نزدیکی غار شیر بزرگی حضور دارد تو با این کارها

او را متوجه حضور هر دویمان می سازی شیر گرسنه است

کمی صبور باش .

اما بز خود خواه همچنان شاخ می زد بوفالو برای در امان ماندن

به انتهای غار تاریک رفت و بز هر بار چند قدمی از او دور میشد و دورخیز می نمود و

دوباره شاخ های تیزش را در تن بوفالو وارد می ساخت .

آخرین بار که بز از بوفالو دور شد تا دوباره به طرف او حمله کند شیر

گرسنه او را در دهانه غار دید و به چشم بر هم زدنی خفه اش نمود و

شکمش را با دندانهای تیزش پاره نمود .

این داستان ما را به یاد این جمله حکیم ارد بزرگ می اندازد که :

« امنیت دیگران بخشی از امنیت و رفاه ماست » .

و بز نادان بخاطر رفاه خود ، امنیت بوفالو را در نظر نگرفته بود و اینگونه جان

خویش را از دست داد .

 

 

 |+| نوشته شده در  ۱۳۹۰/۰۷/۱۸ساعت   توسط ابوالفضل  | 

روزی پلنگی وحشی به دهکده حمله کرده بود. شیوانا همراه با تعدادی ازجوانان برای شکار پلنگ به جنگل اطراف دهکده رفتند.


اما پلنگ خودش را نشان نمی داد و دائم از تله شکارچیان می گریخت. سرانجام هوا تاریک شد و یکی از جوانان دهکده با اظهار اینکه پلنگ دارای قدرت جادویی است و مقصود آنها را حدس می زند خودش را ترساند و ترس شدیدی را بر تیم حاکم کرد.

شیوانا با خوشحالی گفت که زمان شکار پلنگ فرا رسیده است و امشب ...

حتما پلنگ خودش را نشان می دهد . ازقضا پلنگ همان شب خودش را به گروه شکارچیان نشان داد و با زخمی کردن جوانی که به شدت می ترسید ، سرانجام با تیر های بقیه از پا افتاد.

یکی از جوانان از شیوانا پرسید:

چه چیزی باعث شد شما رخ نمایی پلنگ را پیش بینی کنید؟ در حالی که شب های قبل چنین چیزی نمی گفتید!؟

شیوانا گفت:

ترس جوان و باور او که پلنگ دارای قدرت جادویی است باعث شد پلنگ احساس قدرت کند و خود را شکست ناپذیر حس کند. این ترس ها و باورهای ترس آور و فلج کننده ما هستند که باعث قدرت گرفتن زورگویان و قدرت طلبان می شوند.
پلنگ اگر می دانست که در تیم شکارچیان کسانی حضور دارند که از او نمی ترسند هرگز خودش را نشان نمی داد


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  ۱۳۹۰/۰۷/۱۰ساعت   توسط ابوالفضل  | 

روزی شاگردی به استاد خویش گفت: استاد می خواهم یکی از مهمترین خصایص انسان ها را به من بیاموزی؟

استاد گفت: واقعا می خواهی آن را فرا گیری؟

شاگرد گفت: بله با کمال میل.

استاد گفت: پس آماده شو با هم به جایی برویم. شاگرد قبول کرد.

استاد شاگرد جوانش را به پارکی که در آّن کودکان مشغول بازی بودند، برد.

استاد گفت : خوب به مکالمات بین کودکان گوش کن.

مکالمات بین کودکان به این صورت بود : الان نوبت من است که فرار کنم و تو باید دنبال من بدوی.
- نخیر الان نوبت توست که دنبالم بدوی !
- اصلا چرا من هیچوقت نباید فرار کنم؟
و حرف هایی از این قبیل...

استاد ادامه داد: همانطور که شنیدی تمام این کودکان طالب آن بودند که از دست دیگری فرار کنند.انسان نیز این گونه است. او هیچگاه حاضر نیست با شرایط موجود رو به رو شود و دائم در تلاش است از حقایق و واقعیات زندگی خود فرار کند و هرگز کاری برای بهبود زندگی خود انجام نمی دهد. تو از من خواستی یکی از مهم ترین ویزگی های انسان را برای تو بگویم و من آن را در چند کلام خلاصه میکنم: تلاش برای فرار از زندگی... 

 

 |+| نوشته شده در  ۱۳۹۰/۰۷/۰۷ساعت   توسط ابوالفضل  | 
میلاد با سعادت حضرت فاطمه معصومه (س)
و روز دختر بر تمامی  دختران بلاگفا
ودختران گرامی  که به سکوت میان
تبریک و تهنیت باد

اینم هدیه سکوت به شما
گلی زیبا.jpg


 |+| نوشته شده در  ۱۳۹۰/۰۷/۰۶ساعت   توسط ابوالفضل  | 
يه کلاغ و يه خرس سوار هواپيما بودن
 کلاغه سفارش چايي ميده چايي رو که ميارن يه کميشو ميخوره باقيشو مي پاشه به مهموندار
مهموندار ميگه چرا اين کارو کردي؟
کلاغه ميگه دلم خواست پررو بازيه ديگه  پررو بازي!
چند دقيقه ميگذره باز کلاغه سفارش نوشيدني ميده باز يه کميشو ميخوره باقيشو ميپاشه به مهموندار
مهموندار ميگه : چرا اين کارو کردي؟
کلاغه ميگه دلم خواست پررو بازيه ديگه پررو بازي !
.
بعد از چند دقيقه کلاغه چرتش ميگيره
.
خرسه که اينو ميبينه به سرش ميزنه که اونم يه خورده تفريح کنه ...
مهموندارو صدا ميکنه ميگه يه قهوه براش بيارن قهوه رو که ميارن
يه کميشو ميخوره باقيشو ميپاشه به مهموندار مهموندار ميگه چرا اين کارو کردي؟
خرسه ميگه دلم خواست پررو بازيه ديگه پررو بازي
اينو که ميگه يهو همه مهموندارا ميريزن سرش و کشون کشون تا دم در هواپيما ميبرن که
بندازنش بيرون خرسه که اينو ميبينه شروع به داد و فرياد ميکنه
کلاغه که بيدار شده بوده بهش ميگه:
آخه خرس گنده تو که بال نداري مگه مجبوري  پررو بازي دربياري!!!!!!!!





نکته مدیریتی :  قبل از تقلید از دیگران,  منابع و توانایی های  خود را به دقت  ارزیابی کنید




 

 
 |+| نوشته شده در  ۱۳۹۰/۰۷/۰۵ساعت   توسط ابوالفضل  | 
  بالا