سكوت
http://pichak.net/roozanehfall/fall.php# 

توی یک جمع نشسته بودم بیحوصله بودم

طبق عادت همیشگی مجله را برداشتم ورق زدم مداد لای آن را برداشتم

همینکه توی دلم خواندم سه عمودی

یکی گفت بگو بلند بگو

گفتم یک کلمه سه حرفیه ، از همه چیز برتر است

حاج آقا گفت : پول

تازه عروس مجلس گفت : عشق

شوهرش گفت : یار

کودک دبستانی گفت : علم

حاج آقا پشت سر هم گفت : پول اگه نمیشه طلا ، سکه

گفتم : حاج آقا اینها نمیشه

گفت : پس بنویس مال

گفتم : حاج آقا بازم نمیشه

گفت : جاه

خسته شدم با تلخی گفتم : نه نمیشه

دیدم ساکت شد

مادر بزرگ پیر گفت :عمر

سیاوش که تازه از سربازی آمده بود گفت : کار

محسن خندید و گفت : وام

یکی از آن وسط بلند گفت : وقت

یکی گفت : آدم

دوباره یکی گفت : خدا

خنده تلخی کردم و مداد را گذاشتم سرجایش

اما فهمیدم تا همه شرح جدول زندگی کسی را نداشته باشی

حتی یک کلمه سه حرفی آن هم درست در نمی آید

باید جدول کامل زندگیشان را داشته باشی بدون آن همه چیز بی معناست

هرکس جدول زندگی خود را دارد

هنوزبه آن کلمه سه حرفی جدول خودم فکر میکنم،،،،،،،

شاید کودک پابرهنه بگوید کفش

کشاورز بگوید برف

لال بگوید حرف

ناشنوا بگوید صدا

نابینا بگوید نور

و من هنوز درفکرم فکر

.

.

.

.

.

.

شما چی فکر میکنید!؟

 

          من جوابم  ننه

                                 چون مادر نمیشد ننه گفتم

 

==============

سال خوبی داشته باشید

سال تحویل قرار بود خونه خانجونم باشیم

ولی قسمت شد خونه تسنیم السادات نوه عمم باشیم

عکس منو تسنیم السادات خیلی دوسش دارم

من میرم خونشون بابا مامانشو دیگه قبول نداره

همش پیش منه

 

 

فردای عید همه خونه خانجونم جمع بودیم

من دیدم اکثرا پا گوشی نشستن

یه پیشنهاد دادم همه گوشی هاشون تحویل بدن

دقیقا از ساعت یک ظهر تا شش عصر همه بی گوشی بودیم

بعد دور همی نشستیم از خاطرات و ...صحبت کردیم

کلی خوش گذشت

دیگه همین

خدافظ

[ ۹۴/۰۱/۰۴ ] [ ] [ ابوالفضل ]

بهترین پست هام تو ماه های مختلف

 

  از نظر خودم در   چهارمین سالی که گذشت

 

البته مطالبی که ادامه مطلب داشت درج نشده  تو این پست

==========

اسفند92

 

سال نو پیشاپیش مبارک

 

بانك زمان

 

سزای خوبی

=====================

فروردین 93

ﭘﺮﻭﻓﺴﻮﺭ ﻓﻠﺴﻔﻪ

 

رفيق کيست؟

=========

اردیبهشت 93

مردک بیچاره

مار

اوج خلاقیت یک زن

======

خرداد 93

هشت روش برای مهار مسی

عمه خانم بد جنس

حضور داداش محمد در جام جهانی برزیل

========

تیر 93

آلمان مبارکت باشه

یک داستان پندآموز

==========

مرداد93

عاشق شدم + سفر

========

شهریور 93

دختر دوست داشتنی کیست ؟؟

=====

مهر 93

ملانصرالدین و شمع کوچک

====

ابان 93

یا حسین (ع)

====================

اینم مطالب جالب 90 و 91


تولد وبلاگ سکوت


تولد 2 سالگی وبلاگ سکوت

 

تولد 3 سالگی وبلاگ سکوت

 

 

[ ۹۳/۱۰/۲۹ ] [ ] [ ابوالفضل ]
http://cdn.fararu.com/files/fa/news/1393/10/17/176925_783.jpg

ميدانيد که يک مُرده چه احساسي دارد،اين قصه را از اول بخوانيد،،،

گفتند:"ما تا قبر نگهبان تو هستيم"

گفتم:"من که نَمُردَم من هنوز زنده هستم

چرا مرا به قبر ميبريد وِلَم کنيد!!

من هنوز حس ميکنم و حرف مزنم و ميبينم پس هنوز زنده ام!

با لبخندي جوابم را دادند وگفتند:

"عجيب هستيد شما انسانها فکر ميکنيدکه مرگ پايان زندگي ست

و نميدانيد که شما فقط خواب ي کوتاه ميديديد

و آن خواب وقتي ميميريد تمام ميشود"

آنها هنوز مرا به سوي قبر ميکشند

در راه مردم را ميبينم گريه ميکنند و ميخندند و فرياد ميزنند

و هر کس مثل من دو نگهبان همراهشه!

ازشون پرسيدم چرا اينکار را ميکنند؟؟

گفتند:"اين مردم مسير خودشان را ميدانند

آنهايي که به راه کج رفته بودند"

حرفش را با ترس قطع کردم:"يعني به جهنم ميروند!!!!"

گفتند:"بله"

و ادامه دادند"و کساني که ميخندند اهل بهشتند"

به سرعت گفتم:"مرا به کجا ميبرند؟؟؟؟"

گفتند:"تو کمي درست راه ميرفتي و کمي اشتباه..

گاهي توبه ميکردي و روز بعد معصيت؛

حتى با خودت هم رو راست نبودي و به اين شکل گم شدي"

حرفشان را دوباره با ترس قطع کردم:

"يعني چي!؟!؟يعني من به جهنم ميرم؟؟؟"

گفتند:"رحمت خدا وسعت دارد و سفر طولانيست"

دور و برم را با ترس نگاه ميکردم و در يک آن خانواده ام را ديدم

پدرم و عمويم و برادرانم و فاميلهايم را!!

آنها مرا در صندوقي گذاشته و حمل ميکردند...

به سوي آنها دويدم و گفتم:"برايم دعا کنيد"

ولي هيچکي جوابم را نداد-بعضيهاشان گريه ميکردند

و بعضي ديگر ناراحت....

رفتم پيش برادرم گفتم"حواست به دنيا باشه؛

تا فتنه اش چشمات رو کور نکنه

آرزو کردم که اي کاش صدايم را ميشنيد

آنها مرا به زحمت در قبر گذاشتند و بر روي جسدم خواباندند؛

پدرم را ديدم که بر رويم خاک ميريخت؛

و برادرهايم که همين کار را ميکردند...

من همه مردم را ميديدم که بر رويم خاک ميريختند

آرزو کردم که اي کاش جاي آنها در دنيا بودم و توبه ميکردم

نشستم و فرياد کشيدم"

اي مردم حواستان باشد که دنيا گولتان نزند"

اي کاش نماز صبح را خوانده بودم

اي کاش نماز قيام را خوانده بودم

اي کاش دعا کرده بودم که خداوند هدايتم کند و توبه ميکردم و گريه...

و روزانه توبه ام را تجديد ميکردم و گناهانم را تکرار نميکردم..

مسبب نميشدم...سنگدل نميبودم...معصيت نميکردم.

و براي اين مردم دعا ميکردم...و معصيت نميکردم...

و معصيت نميکردم...و معصيت نميکردم...

آيا تو شنيدي چه گفتم؟

========

مردي در حالي که به قصرها و خانه هاي زيبا مينگريست

به دوستش گفت:

وقتي اين همه اموال رو تقسيم ميکردن ما کجا بوديم.

دوست او دستش رو گرفت و به بيمارستان برد و گفت.:

وقتي اين بيماريها رو تقسيم ميکردن ما کجا بوديم!!!!

خدايا واسه داده ها و نداده هات شکر...

 

   

 

 

[ ۹۳/۱۰/۱۶ ] [ ] [ ابوالفضل ]
امروز یاد عرب عجم کردن ما ایرانیا افتادم.

ما ایرانی هستیم ودر اربعین

بلیط اتوبوس تهران مهران رو از ۳۰۰۰۰به ۱۳۰۰۰۰تومان رسوندن.

نان محلی رو با سایز نصف قبل وبی کیفیت دوبرابر قبل فروختن

اب معدنی ۴۰۰رو با ۱۵۰۰ و بعضی جاها تا ۴۰۰۰تومان فروختن.

ومسیر تهران مهران 10ساعته رو با پیچوندن زائر های ابا عبدالله

به20ساعت رسوندیم

وحتی در وسط اتوبوس قدیمی روی زمین ودر بوفه اتوبوس

باقیمت گزاف مسافر زدیم...

و....

اما باید پرسید از زایرین که اونجا چگونه گذشت.

از التماس هایی که برای یه شب خوابیدن در خانه هایشان

از مکانهایی که برای خوابیدن احداث شده بود

و ادمایی که تا صبح مدام مراقب بودند

کسی اب خواست به او بدن یا کسی پتو از رویش کنار رفته اورا بپوشاند.

غذاهای مختلف ایستگاهای امدادی و هزاران خدمت دیگر

که با التماس به زائران امام حسین ارائه میدادند.

وکافی بود لب تر کنی که چه بخواهی

با پای پیاده و در اوج نیازخودشان برایت فراهم میکردند

واقعا ما ایرانیا با فرهنگ و فهمیده هستیم

که همین میزبانان ماوقتی به مشهد الرضا

برای زیارت امام ما میان چجوری ازشون استقبال میکنیم

چجوری با چهار برابر کردن قیمت مسکن و کرایه ماشین

زحماتشون رو جبران میکنیم

وچگونه با مسخره کردن عربها وطعنه زدن به انها

که آدمهای کثیف وبی فرهنگی هستند

خودمون رو بالا میگیریم....

=========

نظرتون در مورد متن بالا چیه ؟؟

 

از خانواده شما ها چند نفر رفتن عراق ؟؟

خانواده ما قرار بود همه بریم که اول بابام کنسل شد

بعد مادر و خواهرم

ولی من با یه کاروان دسته جمعی رفتم

داداشم با پدر خانم و برادر خانمش رفتن

=============

ادامه یه سری حرف و عکس از کربلا


ادامه مطلب
[ ۹۳/۱۰/۰۱ ] [ ] [ ابوالفضل ]
http://www.sedayezarand.ir/wp-content/uploads/2014/11/Morteza-Pashai_021.jpg


امپراطور دوست داشتنیم روحت شاد



30 سالو 3 ماهو 3 روز  عمر خواننده محبوبم

==================

اربعین اگه  مشکلی پیش نیاد

 میرم کربلا دعاگوی همتون هستم


http://hajj.ir/_Shared/_Sites/Site(14)/CSS/krbla2%2010%2092%20(1).jpg


فاتحه و صلوات برای جوان ناکام

 مرتضی پاشایی (امپراطور پاپ) فراموش نشه




بهترین آهنگی که از پاشایی یادتون هست اعلام کنید

من  آهنگ یکی هست 

[ ۹۳/۰۸/۲۳ ] [ ] [ ابوالفضل ]
ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺍﺯ ﻣﯿﺎﻥ ﺟﻤﻌﯿﺘﯽ ﮐﻪ ﺷﺎﻫﺪ ﺍﺟﺮﺍﯼ ﻣﺮﺍﺳﻢ ﺗﻌﺰﯾﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺭﺩ ﻣﯿﺸﻮﺩ

ﺩﺭﺣﺎﻟﻴﻜﻪ ﻋﺮﻭﺳﮏ ﻭقمقمه ﺍﺵ ﺭﺍ ﻣﺤﮑﻢ ﺯﯾﺮ ﺑﻐﻞ ﮔﺮﻓﺘﻪ

ﺁن طرفتر  ﺷﻤﺮ ﺑﺎ ﻫﯿﺒﺘﯽ ﺧﺸﻦ، ﻫﻤﺎﻧﻄﻮﺭ ﮐﻪ ﺩﻭﺭ ﺍﻣﺎﻡ ﺣﺴﯿﻦ ‏(ﻉ‏)

ﻣﯽ ﭼﺮﺧﺪ ﻭﻧﻌﺮﻩ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ ﻛﻪ ﻗﻄره ﺍﻱ ﺁﺏ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻭ ﻳﺎﺭﺍﻧﺖ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪﺭﺳﻴﺪ

ﭼﺸﻤﺶ ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮﮎ ﻣﯽ ﺍﻓﺘﺪ

ﺍﻭ ﺑﺎ ﻗﺪﻡ ﻫﺎﯼ ﮐﻮﭼﮑﺶ ﺍﺯ ﭘﻠﻪ ﻫﺎﯼ ﺗﻌﺰﯾﻪ ﺑﺎﻻ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ

ﺍﺯ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﺷﻤﺮ ﻣﯿﮕﺬﺭﺩ .

ﻣﻘﺎﺑﻞ ﺍﻣﺎﻡ ﺣﺴﯿﻦ‏(ﻉ‏) ﻣﯽ ﺍﻳﺴﺘﺪ

ﻗﻤﻘﻤﻪ ﺍﺵ ﺭﺍ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﺍﻭ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﺩ ﻭ ﻣﻴﮕﻮﻳﺪ ﺑﻴﺎ ﺁﺏ ﺑﺨﻮﺭ !!

ﺷﻤﺸﯿﺮ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺷﻤﺮ ﻣﯽ ﺍﻓﺘﺪ ...

ﻭ ﺭﺟﺰ ﺧﻮﺍﻧﯽ ﺍﺵ ﻗﻄﻊ ﻣﯿﺸﻮﺩ.

ﺩﺧﺘﺮﮎ ﻣﯿﮕﻮﯾﺪ : " ﺑﺨﻮﺭ،ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ﺁﻭﺭﺩﻡ " ﻭ ﺑﺮﻣﯽ ﮔﺮﺩﺩ .

ﺩﺧﺘﺮﻙ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺭﻭﯼ ﺷﻤﺮ ‏( ﮐﻪ ﺣﺎﻻ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﺮ ﺯﻣﯿﻦ ﺯﺍﻧﻮ ﺯﺩﻩ‏) ﻣﯽﺍﯾﺴﺘﺪ .

ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺩﺧﺘﺮﮎ ﭘﺮ ﺍﺯ ﻗﻄﺮﺍﺕ ﺍﺷﮏ ﺷﺪﻩ ﻭ ﻣﯽ ﻟﺮﺯﺩ.

ﺗﻮﯼ ﭼﺸﻢ ﻫﺎﯼ ﺷﻤﺮ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺑﺎ ﺑﻐﺾ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ :

" ﺑﺎﺑﺎ ، ﺩﯾﮕﻪ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﻧﺪﺍﺭﻡ "

ﺻﺪﺍﯼ ﻫﻖ ﻫﻖ ﻣﺮﺩﻡ ﻓﻀﺎ ﺭﺍ ﭘﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ
============

وقایع ساعت به ساعت روز عاشورا


در ادامه مطلب

ادامه مطلب
[ ۹۳/۰۸/۱۷ ] [ ] [ ابوالفضل ]
در نزدیکی ده ملانصرالدین مکان مرتفعی بود که شبها باد می آمد

و فوق العاده سرد می‌شد. دوستان ملا گفتند:

ملا اگر بتوانی یک شب تا صبح بدون آنکه از آتشی استفاده کنی

در آن تپه بمانی, ما یک سور به تو می دهیم

و گرنه توباید یک مهمانی مفصل به همه ما بدهی.

ملا قبول کرد, شب در آنجا رفت وتا صبح به خود پیچید و سرما را تحمل کرد

و صبح که آمد گفت: من برنده شدم و باید به من سور دهید.

گفتند: ملا از هیچ آتشی استفاده نکردی؟

ملا گفت: نه, فقط در یکی از دهات اطراف یک پنجره روشن بود

و معلوم بود شمعی در آنجا روشن است.

دوستان گفتند: همان آتش تورا گرم کرده و بنابراین شرط را باختی

و باید مهمانی بدهی.

ملا قبول کرد و گفت: فلان روز ناهار به منزل ما بیایید.

دوستان یکی یکی آمدند, اما نشانی از ناهار نبود گفتند:

ملا, انگار نهاری در کار نیست. ملا گفت: چرا ولی هنوز آماده نشده

دو سه ساعت دیگه هم گذشت باز ناهار حاضر نبود.

ملا گفت: آب هنوز جوش نیامده که برنج را درونش بریزم.

دوستان به آشپزخانه رفتند ببیننند چگونه آب به جوش نمی آید.

دیدند ملا یک دیگ بزرگ به طاق آویزان کرده

دو متر پایین تر یک شمع کوچک زیر دیگ نهاده.

گفتند: ملا این شمع کوچک نمی تواند از فاصله دو متری دیگ

به این بزرگی را گرم کند.

ملا گقت: چطور از فاصله چند کیلومتری می توانست مرا روی تپه گرم کند؟

شما بنشینید تا آب جوش بیاید و غذا آماده شود.

 ==================

بلاخره تلافی اون کلیپ قبلی رو 

رو سر خانومم تلافی کردم

اینم کلیپ تلافیم

 

 

http://s5.picofile.com/file/8146868192/VID_20141019_WA0105.3gp.html

 

 

================

بعد تلافی من یه چند روزی قهر بود که دوام نیورد

و با  کلیپ زیر  ازم منت کشی کرد

http://s5.picofile.com/file/8146867950/VID_20141018_WA0142.mp4.html 

 

 

[ ۹۳/۰۷/۲۸ ] [ ] [ ابوالفضل ]
مرد ثروتمندي 8 فرزند داشت كه همواره نگران آنها بود

چون آنها به خاطر ثروت پدري تن به كار و تلاش نمي دادند.

يك روز مرد ثروتمند فكري به سرش زد ...

فردا صبح هركدام از پسرها و دخترهايش كه مي خواستند

از وسط باغشان عبور كنند چشمشان به تخته سنگ بزرگي افتاد

كه راه عبور و مرور آنها را سخت كرده بود

اما آنها كه نمي دانستند مرد ثروتمند از پنجره اتاقش دارد

به آنها نگاه ميكند بدون اينكه به خودشان زحمت بدهند

كه لااقل سنگ را از سر راه بقيه اعضا خانواده بردارند

از كنار تخته سنگ گذشتند و رفتند.

خورشيد كم‌كم داشت غروب ميكرد

و مرد ثروتمند از ديدن آن صحنه ها سخت متاثر شده بو

د كه ناگهان متوجه شد پيرمرد خدمتكار

در حاليكه وسايل زيادي در دست داشت همين كه به تخته سنگ رسيد

وسايلش را به روي زمين گذاشت و به هر سختي بود

تخته سنگ را برداشت و آن را از سر راه دور كرد و ...

كه در همان لحظه چشمش به يك كيسه پر از صد دلاري افتاد.

پيرمرد به درون كيسه نگاه كرد تا صاحبش را پيدا كند

كه يادداشتي را وسط بسته هاي صد دلاري ديد كه در آن نوشته شده بود:

" هر سد و مانعي كه سر راهتان باشد ميتواند مسير زندگيتان را تغيير دهد

به شرط آنكه سعي كنيد آن مانع را از سر راهتان برداريد!"...

پير مرد خوشحال بود اما مرد ثروتمند به حال فرزندانش اشك مي ريخت!

================

 

http://s5.picofile.com/file/8144284600/VID_20140930_WA0006.mp4.html

 

دلیل اصلی نبودنم این کلیپه

خانومم زده بود داغونم کرده بود

==============

عید قربان هم مبارک

اینم قربانی من خخخ

 

[ ۹۳/۰۷/۱۳ ] [ ] [ ابوالفضل ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

سلام به وب ســكوت خوش آمدي عزيز

امیدوارم مطالب را بپسندید

واز آرشیو مطالب هم دیدن کنید ضرر نداره

وبلاگ ها فقط صفحه اولشون نیستن واگه دوست داشتید

تو نظر سنجی وب شرکت کنید

ممنونم


سکوت می کنم

رو به آینه...

تصویرم

فریاد می کشد...




کاش سکوت زیر نویس داشت!!!
امکانات وب