سكوت
http://pichak.net/roozanehfall/fall.php# 
http://www.sedayezarand.ir/wp-content/uploads/2014/11/Morteza-Pashai_021.jpg


امپراطور دوست داشتنیم روحت شاد



30 سالو 3 ماهو 3 روز  عمر خواننده محبوبم

==================

اربعین اگه  مشکلی پیش نیاد

 میرم کربلا دعاگوی همتون هستم


http://hajj.ir/_Shared/_Sites/Site(14)/CSS/krbla2%2010%2092%20(1).jpg


فاتحه و صلوات برای جوان ناکام

 مرتضی پاشایی (امپراطور پاپ) فراموش نشه




بهترین آهنگی که از پاشایی یادتون هست اعلام کنید

من  آهنگ یکی هست 

[ 93/08/23 ] [ ] [ ابوالفضل ]
ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺍﺯ ﻣﯿﺎﻥ ﺟﻤﻌﯿﺘﯽ ﮐﻪ ﺷﺎﻫﺪ ﺍﺟﺮﺍﯼ ﻣﺮﺍﺳﻢ ﺗﻌﺰﯾﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺭﺩ ﻣﯿﺸﻮﺩ

ﺩﺭﺣﺎﻟﻴﻜﻪ ﻋﺮﻭﺳﮏ ﻭقمقمه ﺍﺵ ﺭﺍ ﻣﺤﮑﻢ ﺯﯾﺮ ﺑﻐﻞ ﮔﺮﻓﺘﻪ

ﺁن طرفتر  ﺷﻤﺮ ﺑﺎ ﻫﯿﺒﺘﯽ ﺧﺸﻦ، ﻫﻤﺎﻧﻄﻮﺭ ﮐﻪ ﺩﻭﺭ ﺍﻣﺎﻡ ﺣﺴﯿﻦ ‏(ﻉ‏)

ﻣﯽ ﭼﺮﺧﺪ ﻭﻧﻌﺮﻩ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ ﻛﻪ ﻗﻄره ﺍﻱ ﺁﺏ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻭ ﻳﺎﺭﺍﻧﺖ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪﺭﺳﻴﺪ

ﭼﺸﻤﺶ ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮﮎ ﻣﯽ ﺍﻓﺘﺪ

ﺍﻭ ﺑﺎ ﻗﺪﻡ ﻫﺎﯼ ﮐﻮﭼﮑﺶ ﺍﺯ ﭘﻠﻪ ﻫﺎﯼ ﺗﻌﺰﯾﻪ ﺑﺎﻻ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ

ﺍﺯ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﺷﻤﺮ ﻣﯿﮕﺬﺭﺩ .

ﻣﻘﺎﺑﻞ ﺍﻣﺎﻡ ﺣﺴﯿﻦ‏(ﻉ‏) ﻣﯽ ﺍﻳﺴﺘﺪ

ﻗﻤﻘﻤﻪ ﺍﺵ ﺭﺍ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﺍﻭ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﺩ ﻭ ﻣﻴﮕﻮﻳﺪ ﺑﻴﺎ ﺁﺏ ﺑﺨﻮﺭ !!

ﺷﻤﺸﯿﺮ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺷﻤﺮ ﻣﯽ ﺍﻓﺘﺪ ...

ﻭ ﺭﺟﺰ ﺧﻮﺍﻧﯽ ﺍﺵ ﻗﻄﻊ ﻣﯿﺸﻮﺩ.

ﺩﺧﺘﺮﮎ ﻣﯿﮕﻮﯾﺪ : " ﺑﺨﻮﺭ،ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ﺁﻭﺭﺩﻡ " ﻭ ﺑﺮﻣﯽ ﮔﺮﺩﺩ .

ﺩﺧﺘﺮﻙ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺭﻭﯼ ﺷﻤﺮ ‏( ﮐﻪ ﺣﺎﻻ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﺮ ﺯﻣﯿﻦ ﺯﺍﻧﻮ ﺯﺩﻩ‏) ﻣﯽﺍﯾﺴﺘﺪ .

ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺩﺧﺘﺮﮎ ﭘﺮ ﺍﺯ ﻗﻄﺮﺍﺕ ﺍﺷﮏ ﺷﺪﻩ ﻭ ﻣﯽ ﻟﺮﺯﺩ.

ﺗﻮﯼ ﭼﺸﻢ ﻫﺎﯼ ﺷﻤﺮ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺑﺎ ﺑﻐﺾ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ :

" ﺑﺎﺑﺎ ، ﺩﯾﮕﻪ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﻧﺪﺍﺭﻡ "

ﺻﺪﺍﯼ ﻫﻖ ﻫﻖ ﻣﺮﺩﻡ ﻓﻀﺎ ﺭﺍ ﭘﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ
============

وقایع ساعت به ساعت روز عاشورا


در ادامه مطلب

ادامه مطلب
[ 93/08/17 ] [ ] [ ابوالفضل ]
در نزدیکی ده ملانصرالدین مکان مرتفعی بود که شبها باد می آمد

و فوق العاده سرد می‌شد. دوستان ملا گفتند:

ملا اگر بتوانی یک شب تا صبح بدون آنکه از آتشی استفاده کنی

در آن تپه بمانی, ما یک سور به تو می دهیم

و گرنه توباید یک مهمانی مفصل به همه ما بدهی.

ملا قبول کرد, شب در آنجا رفت وتا صبح به خود پیچید و سرما را تحمل کرد

و صبح که آمد گفت: من برنده شدم و باید به من سور دهید.

گفتند: ملا از هیچ آتشی استفاده نکردی؟

ملا گفت: نه, فقط در یکی از دهات اطراف یک پنجره روشن بود

و معلوم بود شمعی در آنجا روشن است.

دوستان گفتند: همان آتش تورا گرم کرده و بنابراین شرط را باختی

و باید مهمانی بدهی.

ملا قبول کرد و گفت: فلان روز ناهار به منزل ما بیایید.

دوستان یکی یکی آمدند, اما نشانی از ناهار نبود گفتند:

ملا, انگار نهاری در کار نیست. ملا گفت: چرا ولی هنوز آماده نشده

دو سه ساعت دیگه هم گذشت باز ناهار حاضر نبود.

ملا گفت: آب هنوز جوش نیامده که برنج را درونش بریزم.

دوستان به آشپزخانه رفتند ببیننند چگونه آب به جوش نمی آید.

دیدند ملا یک دیگ بزرگ به طاق آویزان کرده

دو متر پایین تر یک شمع کوچک زیر دیگ نهاده.

گفتند: ملا این شمع کوچک نمی تواند از فاصله دو متری دیگ

به این بزرگی را گرم کند.

ملا گقت: چطور از فاصله چند کیلومتری می توانست مرا روی تپه گرم کند؟

شما بنشینید تا آب جوش بیاید و غذا آماده شود.

 ==================

بلاخره تلافی اون کلیپ قبلی رو 

رو سر خانومم تلافی کردم

اینم کلیپ تلافیم

 

 

http://s5.picofile.com/file/8146868192/VID_20141019_WA0105.3gp.html

 

 

================

بعد تلافی من یه چند روزی قهر بود که دوام نیورد

و با  کلیپ زیر  ازم منت کشی کرد

http://s5.picofile.com/file/8146867950/VID_20141018_WA0142.mp4.html 

 

 

[ 93/07/28 ] [ ] [ ابوالفضل ]
مرد ثروتمندي 8 فرزند داشت كه همواره نگران آنها بود

چون آنها به خاطر ثروت پدري تن به كار و تلاش نمي دادند.

يك روز مرد ثروتمند فكري به سرش زد ...

فردا صبح هركدام از پسرها و دخترهايش كه مي خواستند

از وسط باغشان عبور كنند چشمشان به تخته سنگ بزرگي افتاد

كه راه عبور و مرور آنها را سخت كرده بود

اما آنها كه نمي دانستند مرد ثروتمند از پنجره اتاقش دارد

به آنها نگاه ميكند بدون اينكه به خودشان زحمت بدهند

كه لااقل سنگ را از سر راه بقيه اعضا خانواده بردارند

از كنار تخته سنگ گذشتند و رفتند.

خورشيد كم‌كم داشت غروب ميكرد

و مرد ثروتمند از ديدن آن صحنه ها سخت متاثر شده بو

د كه ناگهان متوجه شد پيرمرد خدمتكار

در حاليكه وسايل زيادي در دست داشت همين كه به تخته سنگ رسيد

وسايلش را به روي زمين گذاشت و به هر سختي بود

تخته سنگ را برداشت و آن را از سر راه دور كرد و ...

كه در همان لحظه چشمش به يك كيسه پر از صد دلاري افتاد.

پيرمرد به درون كيسه نگاه كرد تا صاحبش را پيدا كند

كه يادداشتي را وسط بسته هاي صد دلاري ديد كه در آن نوشته شده بود:

" هر سد و مانعي كه سر راهتان باشد ميتواند مسير زندگيتان را تغيير دهد

به شرط آنكه سعي كنيد آن مانع را از سر راهتان برداريد!"...

پير مرد خوشحال بود اما مرد ثروتمند به حال فرزندانش اشك مي ريخت!

================

 

http://s5.picofile.com/file/8144284600/VID_20140930_WA0006.mp4.html

 

دلیل اصلی نبودنم این کلیپه

خانومم زده بود داغونم کرده بود

==============

عید قربان هم مبارک

اینم قربانی من خخخ

 

[ 93/07/13 ] [ ] [ ابوالفضل ]
يادم مياد بچه که بودم

بعضي وقت ها يواشکي بابامو نگاه مي کرديم

که ساعت ها با دست مشغول جمع کردن

آشغال هاي ريزي بود که روي فرش ريخته شده بود

من حسابي به اين کارش مي خنديدم

چون مي گفتم ما که هم جارو داريم هم جارو برقي.

چند روز پيش که حسابي داشتم با خودم فکر ميکردم

که چه جوري مشکلاتم رو حل کنم

يهو به خودم اومد ديدم که

يک عالمه آشغال از روي فرش جلوي خودم جمع کردم..!

===============

چند روز پیش سر کارمون این آقای بازیگر اومده بود

بعده سلام علیک سریع رمز وای فای میخواست

منم اول نشناختمش همکارم شناختش اول

منم اسمشو از همکارم پرسیدم

بعد من سریع تو گوگل سرچ زدم فهمیدم کیه

 مرد با حالی بود

سریالشم شبکه یک داره نشون میده

نمیگم کی بود بهتون خودتون پیدا کنید کی بوده

 

اینم عکس یادگاریمون

 

[ 93/06/24 ] [ ] [ ابوالفضل ]

میدونم داستان تکراریه چون پست قبل نجار شد شغلم

دلم خواست این پستو بزنم

  پس نگید تکراری اینا نظر بدید در مورد کار نجاره

=============

 

نجار پیری بود که می خواست بازنشسته شود.

او به کار فرمایش گفت که می خواهد ساختن خانه را رها کند

و از زندگی بی دغدغه در کنار همسر و خانواده اش لذت ببرد.

کار فرما از اینکه دید کارگر خوبش می خواهد کار را ترک کند، ناراحت شد.

او از نجار  پیرخواست که به عنوان آخرین کار، تنها یک خانه دیگر بسازد.

نجار پیر قبول کرد، اما کاملا مشخص بود که دلش به این کار راضی نیست.

او برای ساختن این خانه، از مصالح بسیار نا مرغوبی استفاده کرد

و با بی حوصلگی، به ساختن خانه ادامه داد.

وقتی کار به پایان رسید، کارفرما برای وارسی خانه آمد.

او کلید خانه را به نجار داد و گفت:

این خانه متعلق به توست.

این هدیه ای است از طرف من برای تو.

نجار یکه خورد.

مایه تاسف بود!

اگر می دانست که خانه ای برای خودش می سازد.

حتما کارش را به گونه ای دیگر انجام می داد.....

 

=========

 

این روزا تو دنیا یه موجِ جدیدی راه افتاده

به اسمِ "چالشِ آب و یخ" برای کمک به بیماران اِی اِل اِس

حرکتِ انسان دوستانه و خوبیه

که میشه با انجام دادنش در حد توان با یه مقدار کمک مالی

از بیماران خاص حمایت کرد

یکی از دوستان نتی تو وبلاگشون سه نفر از دوستان و معرفی کردن

و از هرکدوممون خواستن سه نفردیگه رو معرفی کنیم

و این حلقه ادامه پیدا کنه و بتونیم

یه مقداری  کمک مالی برا این بیمارانِ خاص جمع آوری کنیم.

 

دوستام زیادن من اینجا سه نفرشونو معرفی میکنم

برای اینکه تو وبلاگهاشون بنویسن

شما ها هم اگر تونستید کمک مالی انجام بدید

 

ادبیاتچی (مامانی) ؛  یادگار جوانی ( رضا )  ؛  سکوت ( ابوالفضل )

 

این نوشته بالا دعوتی بود از وبلاگ   عاشقانه های مسیحا

 

منم لبیک میگم  و مچکرم که دعوت شدم

=============

منم

 

من هنوز خوشبختم(الهام بانو)

با ستاره ها  (خانم معلم گل)

جــــوان ودیـــــن (حاج اقای گل خبرنگار حوزه)

 

این 3 نفر باید 3 نفر دیگه تو وبلاگشون دعوت کنن

تا همینطور بچرخه این حلقه

[ 93/06/06 ] [ ] [ ابوالفضل ]

چه شغلی برات مناسبه؟

اول به سایت زیر برید

کلیک کنید

اسم و فامیل و جنسیتتون رو بنویسید

منتظر بمونید تا شغل مناسبتون رو حدس بزنه

شغلی که براتون تعیین شده رو کامنت کنید

جنبه طنز داره برا بعضی اسم ها

====

بابام =دکتر

مامان= بچه سوسول

داداشم = بازیگر

من = نجار

اجیم =کارمند

عروسمون= راننده

مخاطب خاصم =چوب بر

  چه تفاهمی داریم تو شغل هامون

=================

[ 93/06/05 ] [ ] [ ابوالفضل ]

دختری که اول صبح به زور از خواب بلند میشه،
.
.
.
هپلی و ژولیده

 

با لباسای نازک و به هر طرف کش اومده


با چشمای نیمه باز و نیمه بسته


با پاهای برهنه روی سرامیک


که داره میگرده دنبال دستشویی و زیر لب غر میزنه…


بغل کردنی ترین موجود دنیاس.


حتی در بعضی منابع ذکر شده که میشه براش مُــرد!

 

 

 

 

 

 

 

 

صبر کنید! این عکسو دیدم نظرم عوض شد 

 

 

http://s5.picofile.com/file/8134457042/userupload_2012_8339712671363434863_46.jpg

 

 

 

با تشکر از همه خواهرهای مهربون دنیا 

 

http://s5.picofile.com/file/8134459700/main_qimg_504d3c581ba697dcbc2e48c2aa12f4cc.jpg

 

 

[ 93/06/01 ] [ ] [ ابوالفضل ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

سلام به وب ســكوت خوش آمدي عزيز

امیدوارم مطالب را بپسندید

واز آرشیو مطالب هم دیدن کنید ضرر نداره

وبلاگ ها فقط صفحه اولشون نیستن واگه دوست داشتید

تو نظر سنجی وب شرکت کنید

ممنونم


سکوت می کنم

رو به آینه...

تصویرم

فریاد می کشد...




کاش سکوت زیر نویس داشت!!!
امکانات وب